
حالا از نظر قانون هم که حساب کنی
من آدم حساب می شوم
حالا شناسنامه ام به شناسنامه ها
و شماره ی شناسنامه ام به شماره ها اضافه شده است
حالا من هم عدد شده ام
فقط یک عدد...
تولدم مبارک!

به چرت و پرت هایم
خاک بر سرت دنیا!...
*****
تو كه مي آيي، چشمانم به نم مي نشينند.دستانم مي لرزند.زانوانم سست مي شوند.
تو كه مي آيي بوي مرگ مي پيچد توي اين خانه.همه جا دروغ مي شود.اشك مي چكد روي فرش ها.سياهي پر از ستاره مي چسبد به در، به ديوار، به مادر. مي چسبد به همه جا ، به جز چشمان تو.
من از چشمان تو به اندازه ي لوله ي جارو برقي مي ترسم.
تو كه مي آيي، سرد مي شوم.دستانم يخ مي زنند.دلم مي خواهد همه جا سكوت شود.دلم مي خواهد بنشينم يك گوشه، بچسبم به سينه ي گرم ديوار، تكان نخورم، پلك نزنم، نفس نكشم.
دلم مي خواهد آن قدر بي حركت شوم كه تو فكر كني هيچكس در اين خانه نيست.آن وقت جلدت را بپوشي و برگردي.
بروي بيرون.بروي آن دورها.جايي پشت كوهها.جايي كه برايت روزها سخت نگذرد. سخت نگذرد تا به اين زوديها برنگردي.
تو كه مي آيي دلم اتوبوس مي خواهد، بايك راننده ي ناشي.
يك اتوبوس و يك راننده كه من را ببرند و از روي سهل انگاري گمم كنند.آن قدر زياد گم شوم كه هرگز راه خانه را پيدا نكنم.شايد گاهي توي دلم قند آب شود كه برگردم به اين خانه و به چشمان كمي پير مادر نگاه كنم.بگردم دنبال اين خانه اما از بخت بد پيدايش نكنم.آن قدر زياد پيدايش نكنم تا دنيا برسد به آخر و تو ديگر نتواني از پله هاي اين خانه بيايي بالا.
تو كه مي آيي ظرفها تند تند تميز مي شوند و چاقوهاي مهربان مي روند توي آبگرمكن كهنه ي توي حياط قايم مي شوند.
تو كه مي آيي، تمام حجم سي و سه كيلويي ام پر مي شود از ضربان قلبم.مي دانم كه قلبم افتاده روي فرش.ولي نمي فهمم چرا مدام ريز ريز مي شود و مي پاشد توي شكمم.
نمي دانم تو شب مي آيي يا تو كه مي آيي شب مي شود.
تو كه مي آيي خوب نيست.هيچ خوب نيست.با هر بار آمدنت چيزي از من كنده مي شود و براي هميشه گم مي شود.
تو دلت اتوبوس و راننده نمي خواهد؟قول مي دهم كه راننده اش ناشي نباشد.قول مي دهم آن جاهاي دور، پشت كوهها،روزها برايت سخت نگذرد.قول مي دهم آن جا همه چيز همان قدر سرد باشد كه مي خواهي.همان قدر سرد و كهنه و تكراري، همان قدر وحشتناك، همان قدر دردناك و سياه كه مي خواهي.
من قول مي دهم. تو فقط بگو كه دلت اتوبوس مي خواهد و ...
تو فقط نيا. بگو كه نمي آيي؟
تو كه مي آيي خوب نيست
هيچ خوب نيست...
من خودکشی نمی کنم چون جراتشو ندارم
تو هم خودکشی نمی کنی چون عرضشو نداری
پس بیا هر دو تا خفه شیم!
بچه بازی که نیست!
( احسان )
***
سینه ام را آتشی می سوزاند
نمی دانم
شاید همان سیگار کهنه باشد که روزگاری از لبهایت گرفتم و تا ابد در سینه ام ماند
***
ـ میای؟
ـ شرمنده.
ـ قربونت
( از معدود دیالوگهایی که هزار سال کش آمد )
***
زندگی یعنی قورت دادن!
تو باید هم هنگام قورت دادن مارش مالوهای قوچان یاد من بیفتی
من که هر روز ظهر هنگامی که از مدرسه بر می گردم خنده ام را قورت می دهم و هر شب هنگامی که به رختخواب می روم گریه ام را.
***
شرمنده!
من جومونگ نگاه می کنم!
بگذاز بقیه در خلسه ی فلسفیشان هرچه می خواهند بگویند.
من وقتی به این فکر می کنم که روزگاری دور
مادر بزرگهایی چشم بادامی کنار آتش نشسته اند و همان طور که شال گردن می بافته اند
برای نوه های چشم بادامیشان افسانه ای تعریف کرده اند
دوست دارم درس و کار و زندگی ام را کنار بگذارم و پهن شوم جلوی تلویزیون.
بگذار بقیه بگویند: خاک بر سرت! جومونگ نگاه می کنی؟!
***
این دست راست من است!
من سوگند یاد می کنم که عاشق شده ام!
نمی دانم پروفسور ژیان را می شناسی یا نه.
همان شیر عروسکی را می گویم که هر روز در برنامه ی خردسالان هست
من عاشقش شده ام!
اگر به خواستگاریم بیاید
مطمئن باش که نه نمی گویم
لابد سرم را پایین خواهم انداخت.
لابد خواهم گفت تا ابد با تو می مانم.و شک دارم که بمانم.
آخر من عاشق شده ام...
***
دارم به تابلو سازی فکر می کنم که به جای نصب دزدگیر نوشته: نسب دزدگیر.
و به پنج تا آدمی فکر می کنم که توی مغازه نشسته اند و به تنها چیزی که فکر نمی کنند نسب دزدگیر است
***
من نمی فهمم تو حالا چطور زندگی می کنی
تو نمی توانی مدل مو و رنگ پیراهن انتخاب کنی.نمی توانی برای ریشهایت مدل بگذاری.نمی توانی موهایت را شانه کنی.
همه ی این کارها را من برایت کرده ام.
نمی توانی خرید کنی.پارک و سینما و مسافرت بروی.
آخر اینها را با من رفته ای.
نمی توانی ماکارونی و قورمه سبزی و ساندویچ و پیتزا بخوری.
ما این غذاها را با هم خورده ایم.
تو هرگز
هرگز نمی توانی مارش مالو بخوری.
آخر مارش مالو...
مارش مالو...
***
کتاب را روی میز گذاشته و فشار می دهد:
حشره های کوچک خیلی دیر می میرند!
و حشره ساعتهاست که مرده...
***
من مردی را می شناسم که شبها توی یک سبزی فروشی می خوابد.
وفقط دنبال جایی برای روزنامه خواندن است.و معمولا روی روزنامه ها خوابش می برد.
تو نمی شناسی مرا!
من گاهی آن مرد می شوم!
گاهی
فقط گاهی موهایم را شانه می زنم.
گاهی می رقصم حتی!
گاهی غزل می خوانم و از مهدی موسوی هم غیر اخلاقی تر می شوم.
گاهی به خاطر یک پیرزن نوه می شوم و گاهی به خاطر یک عروسک مادر.
تو نمی شناسی مرا!
من گاهی مارش مالو می خورم
مثل همان شبی که تولستوی خودش را کشت
اگر آن شب مارش مالوهایم را تمام کرده بودم برای خریدن سیگار بیرون می زدم
آن وقت این بوی باروت لعنتی تا ابد توی اتافم محبوس نمی شد
تو
نمیشناسی مرا!
من گاهی از سر و کول عینکت بالا می روم اما تو نمی فهمی و مدام عصا می زنی.
گاهی عصایت را کنار بگذار
اینجا هوا زیادی صاف است!
***
کباب را در دهانم می چپانم و گوسفند چرخ شده را زیر دندانهایم له تر می کنم
از این گوسفند ساکتی که جیغ نمی زند می ترسم
لا به لای دندانهایم پر از گوسفند شده
سریع تر می جوم و قورتش می دهم
از گلویم پایین می رود و نمی رود
حالا می ترسم از خودم
از چشمهایم
از معده ام که گوسفندی شده!
***
کمی به چپ...چپ تر!
نه...زیاد شد...راستش کن...
آهان!
حالا درست شد!
روی آنتن تلویزیون یک کلاغ نشسته بود.
پرید!
درست شد...
***
من کمی زود رسیده ام
اینجا باید که دیر می شد.
کاش آن شیر عروسکی مرا با خودش برده بود.
من حالم به هم خورده است
قسمت شده ام
جا مانده ام...
***
چه فرقی می کند وقتی آن بالا توی آسمان حلقه نزنندو تو اوج گرفتن و چرخیدنشان را نبینی.
چه فرقی می کند وقتی روی درختها ننشینند
بالای سرت پرواز نکنند
آسمان را سیاه
سیاه نکنند.
چه فرقی می کند آن وقت که ساعتت ۴ باشد یا ۷
غمگین باشی یا نباشی
قبرستانت بوی دریا بدهد یا تعفن
سیگار بکشی یا زهر مار
وقتی توی آسمان
روی یک تکه ابر سیاه جا مانده ای
چه فرقی می کند که نفس بکشی یا نکشی
راه بروی یا نروی
شعر بخوانی یا نخوانی
عروسک داشته باشی یا نداشته باشی
مارش مالو بخوری یا نخوری
نه...
فرقی نمی کند...
رفیق!
زندگی و مرگ ارنستو چه گوارا
منتشر شد.
***
آن روز که تو گوشه ی شال گردنم را
به دود سیگار و نفسهایت متبرک می کردی
هیچ فکر نمی کردم روزی آن قدر محدود و مادی شوی
که برای نفسهایت - چون سکه ای - پشت و رو پیدا شود
آن روز من فرمانده شدم و تو سربازی که زانوانش زیر بار خیلی چیزها می لرزیدند!
من فرمانده شدم، در حاليكه گوشه اي از اتاق سردم كز كرده بودم!
بعدتر ها، تو فرمانده اي شدي كه از بچگي مي خواستي
و من سربازي كه زانويي براي لرزيدن نداشت
در حاليكه من هنوز گوشه اي از اتاق سردم كز كرده بودم!
مي بيني چگونه اسطوره ها را در ذهن خود مي سازيم و فرو مي پاشيم؟!
از جلو كتابفروشي امام كه مي گذري
رفيق را مي بيني كه پشت ويترين نشسته تا زندگي و مرگش را بفروشند.
همان گونه كه تو پشت ويترين نشستي و زندگي و مرگ مرا به نصف قيمت فروشنده شدي
به خانه كه بر مي گردي
به اتاق خانه كه بر مي گردي
به كمد ديواري اتاق خانه كه بر مي گردي
كتابي كنج دلت بيتوته كرده كه بي تابي مي كند
ساعتها كه مي گذرد
شبي كه مي گذراني
آرام مي گيرد، كم كم
بزرگتر كه مي شوي ذرات گردو غبار طبقه مي شوند و طبقات
و ميان طبقات گرد و غبار
ذراتي معلق مي جنبند، گاهي
ذراتي كه همان مهر و دوست داشتن و كينه و نفرتند
با موهاي سياه كه پير مي شوي
يادي از كتاب دلت كه مي كني
دستمالي كه بر مي داري و خاكي كه مي روبي
به ذرات معلقي مي رسي
كه فقط مهرند و دوست داشتن
مي بيني؟
تو مانده اي و كتاب و دوست داشتن
و از ابتدا تو بوده اي و كتاب و دوست داشتن ...

و سوالهایی که بی حوصله جواب می دهم:
ـ دلت درد می کند؟
ـ درد می کند!
ـ سرت نیز هم؟
ـ درد می کند!
ـ کم اشتها شده ای؟
ـ بوده ام!
ـ .......
ـ .......
از میان هیاهوی دکترها و حجم سپید پرستارها
سوالات زیادی بر می خیزد.
هیچکس اما نمی پرسد
امشب
که با سرعت ۱۴۰ کیلومتر بر ساعت
از شب گذشتیم
از سردرد و دل درد گذشتیم
از اشک و دعا و حدس و گمان گذشتیم
از جلو کوچه ی شما هم گذشتیم، يا نه!
هيچكس نمي پرسد.
***
حلزون از صدف خود بيرون مي آيد
تا بميرد
باد سرد
در صدفش جاي مي گيرد.
(........)
***
جنبشي نيست
صداي ناله ي گهگاهي فقط
خواب كه نيست
ندارم
نمي آيد
تمام شب را زمزمه مي كنم:
" بي راهه رفته بودم
آن شب!
دستم را گرفته بود و مي كشيد!
زين بعد همه ي عمرم را
بي راهه خواهم رفت! "
( حسين پناهي )
هيچ دري اما بر ديوار باز نمي شود.
***
فاطمه؟
......؟
......؟
***
ناگهان دلم گرفت!
دست سنگي ام را مشت كردم و
به سينه كوبيدم
و موشي را به خاطر آوردم كه عينكش يك شيشه داشت
و با ياد عدالت و پنير چشم گربه ها را از ياد مي برد!
( حسين پناهي )
***
اين جا من هستم و ركسانا و زينب و منصوره
كه لباسهايشان هم رنگ من است!
ركسانا مي پرسد: با كه حرف مي زني شبها؟
مي گويم:
با آناكارنينا، خاله ريزه، لو! ، فاطمه، ماه، سروهاي توي حياط، معصومه
معصومه
خيره نگاهم مي كند
دوستش دارم اين ركسانا را
***
دكتر مي گويد:
وايت بي سي ها ( گلبولهاي سفيد ) ۳۰۰۰ تا از رينج نرمال بالا تر هستند
و برگه ي آزمايش را جلو چشمانم تكان مي دهد
روي تخت مي نشينم و چشمانم را به برگه مي دوزم
به ۱۳۰۰۰ سربازي فكر مي كنم كه بي انتظار هيچ پاداشي
سر سختانه مي جنگند.
تا من زنده بمانم
من
كه بي هيچ شوقي به زندگي
بدون كوچكترين كوششي براي گريز از مرگ
اينجا
نشسته ام
چشمانم را مي بندم
شوق زنده ماندن به خاطر ۱۳۰۰۰ نفري كه دوستم دارند
توي رگهايم مي رقصد
چشمانم را باز مي كنم و لكه هاي شور روي برگه را مي بوسم
دكتر رفته است
***
تو مي داني من براي نگهداري يك شيشه ي سرمه چه زحمتي كشيده ام؟
نمي داني...
***
منصوره مي گويد:
چيزي شبيه معجزه!
***
اتاقم مرتب شده
ديگر نه از كتابهاي كف اتاق خبري هست، نه از يادداشتهاي بي سر و ته روي ديوار
نه روتختي روي فرش است و نه عروسكهايم روي تخت
اتاقم مرتب شده اما هنوز سرد است
***
حالا چه حجمي دارد اين خانه!
همان جا نشسته ام كه مي داني!
و تو آن جايي نيستي كه مي دانم!
ديرها و دورهايت را به رويايم بودم!
هستم!
شايد!
بلند تر از تو بسيار بوده اند!
زيباتر از تو!
زلال تر از تو!
پس اشتياق و وجد بارشها و باران ها را كه معنا مي كند؟
دختر دود و تنور و آوا!
با غلتي خود را در آغوش كابوسي ديگر مي اندازم
و صداي پيرزن نيز باژگونه مي شود!
و عروس براي ابد رفته است
تا گل بچيند!
( حسين پناهي )
خوب یادم هست که خیابانها خلوت بود.
تو، سوار بر دوچرخه ات از خلوت خیابان می گذشتی.
دستها را پشت سر قلاب کرده بودی و کلاهی کج
روی موهای انبوهت، آرام گرفته بود.
من، با موهایی آراسته و صورتی بزک کرده،با شالی بزرگ و قرمز رنگ و هجوم هیجان
انگشت گرم از بخاریم را، به شیشه ی بخار گرفته ی ماشین، فشار دادم.
من تو را دیدم که خلوت خیابان و سد سرما را شکستی و رفتی.
اما تو مرا ندیدی که با موهایی آراسته و صوتی بزک کرده
با شالی بزرگ و قرمز رنگ و تپشهای بی امان قلبم
انگشت سردم را از شیشه ی بخار گرفته ی ماشین کندم
و در جیبم فرو بردم.
می خواهم لگد بزنم به شکم همیشه آبستن دنیا
تا بیندازد کودکان سیاهپوست سرنوشت را.
نمی دانم کی تمام می شود این زادو ولد ناتمام
من به مردم دنیا، به مردم همه ی دنیا، به همه ی مردم دنیا،
ویار دارم.
هرکه راکه می بینم، عق می زنم.بالا می آورم.
تمام تنهاییهایم را، دلتنگیهایم را،خلا و اشک و دیوار و مرگهایم را
و تمام نفهمی ها و نامردمی هایشان را،بالا می آورم.
بالا می آورم توی صورتهایشان، توی دامنهایشان، توی دستهاشان.
و آنها باصبری که در مقابل یک دیوانه باید پیشه کرد، صبوری می کنند.
گرچه نمی فهمند که چرا صبوری می کنند.نمی فهمند کی باید صبر کنند.
بدون این که بدانند، بفهمند و به موقعیت اعتقاد داشته باشند،
صبوری می کنند مردم دوست داشتنی دنیا، در مقابل دیوانه ای چون من!
شک دارم به دیوانگی خودم.
همان طور و همان قدر که شک دارم به اجرامی که در هسته گرد جرمی دیگر می چرخند
و نمی چرخند.به الکترونهایی که گرد هسته می چرخند و نمی چرخند.به خونم که در کالبدم
می چرخدو نمی چرخد.به زمین که گرد خورشید می چرخد و نمی چرخد.به کهکشانها و
منظومه ها که گرد جرمی واحد می چرخند و نمی چرخد.به دور گردون که به خیر
می چرخد و نمی چرخد.
آخ!
من هیچ چیز نمی دانم.
فقط می دانم که دنیا با تمام عظمتش، گرد جرمی به کوچکی سر من، می چرخد.
و من سرگیجه دارم و ندارم.
و من سرگیجه.....دارم و.....

تنها حقايقي هستند
كه نياز به اثبات و دلايل علمي ندارند!
مي گويي:بگير!مال توست!
و من باز در عمق نگاهت حل مي شوم .
و در عظمتي كه چشمهاي كدرت
به مفهوم كلاغ و فلسفه و بودن مي بخشد.
تنها تر كه مي شوم، يادم مي آيد
سخنراني با ريش و عينك و كت و شلوار مي گفت:
خودسازي يعني هدف، اراده، تلاش.
من مي گويم خودسازي يعني خيرگي!
ما تنها با خيره بودن مي توانيم زندگي كنيم.
من به شبگرد كوري خود ساخته مي گويم
كه زير لب يساري مي خواندو به ندانسته هايش ايمان دارد.
گامهايش را بلند بر مي دارد و بدون عصا راه مي رود.
هراس افتادن ندارد و تا مقصد زندگي مي كند.
مي داند كه افتادن، بلند شدن مي طلبد و بلند شدن اعتقاد.
و باز مي داند كه اگر بلند نشود، اگر جا بزند و نخواهد،
باخته است.
چون او شبگردي كور بيشتر نيست.
البته اين "او" را مجاز بگير تا تفالي هم به كتابهاي دبيرستانت زده باشي!
ما، همه شبگرداني كوريم.
فقط نمي دانيم كه سهم صبحانه مان
چاي و سيگار و چاه باور است.
و يساري نمي خوانيم البته!
آهاي!
با تو حرف مي زنم!
تو كه در چشمهايت
هيچ برقي نمي درخشد.
آري!
سخت نگير!
اين يك روياست.
ایمان می آورم به سکوت و صبوریت
در واقعي ترين صحنه هاي بودن
پرستش چشمهايت
هر زمان كه سر بر زانوهايم مي گذاري
معنايي قشنگتر مي يابد.
چه شيرين است در سايه ي تو اراده را مشق كردن!
شاعری * بود كه مي گفت:
در حاشبه به دنیا آمده، در حاشيه زيسته،و لي نمي خواهد در حاشيه بميرد.
او مي گفت اسمش را در حاشيه ي دفتر دبستان نوشته اند و ستاره اش در حاشیه ي آسمان است!
* * *
من فكر مي كنم آدم "ستاره حاشيه اي" خوشبخت تر از آدم "بي ستاره" است.
چه بخت بلندي!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* زنده ياد قيصر امين پور