تبليغاتX
گریه در دستشویی
من که گفتم گولم نزن

از اتاقم اومدم بیرون که دلم باز شه. گره هاشو می گم. از تو کمد دیواری غمگینم اومدم بیرون. از لولوی مهربون اتاقم جدا شدم. اومدم اینجا، 4 تا آدم ببینم. آدم. تو خیابون، تو داروخونه، تو پارک، تو بستنی فروشی، تو فروشگاه، تو تعمیرات چرخ خیاطی، تو بنگاه، تو بیمارستان، تو هرجایی که فکر کنی آدم ندیدم.هیچ جا دلم نمی خواد هیچکیو ببینم. اومدم بیرون تا شایـــــــــــد 4 تا آدم ببینم. که شاید اونایی رو که می خوام و... نمی خوام، اینجا پیدا کنم. که ببینم من همون کسیم که اونا می خوان و ... می خوان. راستش اومدم که دنبال خودم بگردم، بین حرفای آدمایی که باورشون کردم. که نباید. اما باور کردم.

اومدم که دلم باز شه. گره هاشو می گم. اما دلم گرفت. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم باور کردن آدما می تونه داغونم کنه. نیس که چراغ خواب اتاقمو از جونم بیشتر دوس دارم، لابد واسه همینه که مردم فهمیدن من باورم می شه. یه آدمایی به من می گن تو خیلی خوبی. منم می گم باشه. بعد می فهمم اون آدما به همه میگن تو خیلی خوبی. اما هیچکی مثل من نمی گه باشه.

من یه ماهی دارم که هرجا می رم دنبالم نمیاد. هرچی باهاش حرف بزنی هیچیو تکرار نمی کنه. رو فرش دراز نمی کشه. دنبال دمش نمی دوه. اما من خیلی دوسش دارم.همیشه هم اینو بهش می گم. می دونه دروغ نمی گم. تو آکواریوما کلی ماهیای قشنگتر هست. اما من فقط ماهی خودمو دوس دارم. خودشم می دونه. همیشه نگرانشم که شبا نمی خوابه. می ترسم مریض شه. اونم به من دروغ نمی گه. دوستم داره. دور دستم شنا می کنه. با من محسن نامجو گوش می ده. اگه به من میگه تو خوبی، منم می گم باشه، واقعا واقعا از ته دلش می گه. چون می دونه من زود باورم می شه. دنبال آدمایی گشتم که حرفاشون من بودم اما آدماییو پیدا کردم که حرفاشون فقط من نبودم.

با چه رویی برگردم تو اتاق دلتنگم؟ تو کمد دیواری تاریکم؟ به لولوی مهربونم چی بگم؟ بگم چرا بعد اینهمه سکوت، اینهمه تنهایی، اینهمه دلتنگی، اومدم بیرون تا آدم بزرگا گولم بزنن؟

باید یه راهی باشه. باید برگردم. کافیه در اتاقمو باز کنم و... ببندم. فقط همین. باید برگردم تا چراغ خوابمو روشن کنم. که کمد دیواریم تنها نمونه. که من باشم و تخت و کتاب و ترس هایی که...

لولو

منو ببخش...

لولو منو ببخش...



نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ساعت 4:32 قبل از ظهر | لینک ثابت |

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز



28 اسفند است. برف سنگینی می بارد. حیاط خانه ی مادربزرگ، حوض خانه ی مادر بزرگ، باغچه ی خانه ی مادربزرگ پر از برف است. روی شاخه های درخت مو، قطره هاییست که به امید چکیدن، روی درخت نشسته بوده اند. حالا یخ زده اند و مثل گوی های کوچک نورانی، بین شاخه ها می درخشند. گربه ای روی لبه ی دیوار راه می رود. راه رفتنش را تا جایی که حدس می زنم انتهای دیوار است، دنبال می کنم. توقع دارم متوقف شود اما راهش را ادامه می دهد و پشت دیوار روبرو پنهان می شود. هیچوقت فکر نکرده بودم که این دیوار ادامه داشته باشد. تلویزیون روشن است: "بوی عیدی، بوی توپ...

 بچه تر که بودم، این حیاط به نظرم خیلی بزرگتر می آمد.

"بوی تند ماهی دودی، وسط سفره ی نو/ بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ..." کمر مادربزرگ درد می کند. دیگر نمی تواند مرغ و ماهی و برنج خوشمزه ی معروفش را بپزد. حیاط خانه ی مادربزرگ دیگر درخت انار و آلبالو ندارد. دیگر برایم ظرف پر از آلبالو نمی آورد. نمی گوید مواظب هسته هایش باش. مادربزرگ دیگر نمی ترسد خودم را با شاخه های انار زخمی کنم. پدربزرگ اما... هرچه از آوردن اسمش فرار می کنم، باز گوشه ای از قلمم گیر می کند به خاطره اش. "توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی " پدربزرگ اما آن قدر نماند تا دیگر نگران افتادن من در حوض نباشد. نیست که ببیند دیگر آن قدر بزرگ شده ام که توی حیاط بازی نکنم. دیگر کنار چاه زیر موزاییک ها که هیچوقت ندیدمش نمی روم. که دیگر لازم نیست ساعتها در حیاط بایستد و مواظبم باشد تا بازیم تمام شود. نیست که وقتی از "سمندون" و "هاپو کومار" می ترسم، آرام بغلم کند.

دست هایم را روی لبه ی پنجره ی رو به حیاط، اهرم بدنم کرده ام و اشک هایم می چکد روی کاکتوس کوچک توی گلدان.


فکر می کنم اگر بود، الان کجا می نشست. آن روزها، آن روزهای دور، که به اندازه ی یک قرن با امروز فاصله دارد، خانه ی مادربزرگ جور دیگری بود. بخاری روبروی راهرو بود. کت و کلاه پدربزرگ، وقتی خانه بود، روی جالباسی توی راهرو بود.

حالا دیگر نه راهرو هست و نه پدربزرگ.

هنوز بعد از یک قرن، گاه و بیگاه، بی اختیار، به در سفید رنگ ورودی نگاه می کنم. انگار منتظرم در را باز کند و با خودش کت و کلاه پر برف و شکلات بیاورد. پدربزرگم یک نعلبکی داشت که وسطش یک پرنده نقاشی شده بود. اسم پدربزرگ در ذهنم با این نعلبکی عجین شده است. شاید اگر بود، الان که هوا سرد است، کنار بخاری می نشست و توی استکان کوچک و نعلبکی پرنده نشانش چای می نوشید.

دست هایم را از لبه ی پنجره بر می دارم.

اگر بود... اگر بود... اگر بود...

با خودم فکر می کنم شاید او اینجا، توی این خانه دیده نشود. شاید اسم خانه ی "بابا حسن آبادی" به خانه ی "مادرجون" تغییر کرده باشد. شاید دیگر راه نرود، تلویزیون نگاه نکند، رادیو گوش ندهد، دراز نکشد، بیرون نرود، شکلات نخرد...

اما او همیشه، همیشه، این جا، برای من، توی قلب من، زنده است.

او در ساعت چوبی قدیمی که کوکش همیشه خراب بود و هست، در رادیوی قدیمی، در تابلوی یک زن، که پشت به غروب ایستاده، در تک تک گلدان های مادربزرگ، در لبخند دائمی دختری کرد، که سال هاست در یک تابلوی سبز قاب شده، در پشتی های قدیمی، در... تا همیشه، تا ابد زنده است.

شاید اگر خوب نگاه کنی، او را ببینی که کنار بخاری نشسته است و در حالی که در استکان کوچک و نعلبکی پرنده نشانش چای می نوشد، با چشمان گود افتاده ی همیشه خندانش، بزرگ شدنت را تماشا می کند.




نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در سه شنبه 1 فروردین1391 ساعت 4:16 قبل از ظهر | لینک ثابت |

شاید ایراد از درز پنجره ها باشد

من اگر نباشم چه کسی موهای تو را به هم خواهد ریخت؟

چه کسی خاک کلاهت را خواهد زدود؟

چه کسی وقتی نگرانی هایت عمیق می شوند، دستانت را خواهد گرفت؟

شانه ی چه کسی خیس اشک هایت خواهد شد، وقتی شانه ی من، اینجا، بدون تو تنهاست؟

من نباشم چه کسی وقتی خسته ای، برایت چای خواهد آورد؟

چشمان چه کسی محو چشمانت خواهد شد، وقتی که حرف می زنی؟

چه کسی شب ها، تا نهمین سیگار پای حرف هایت خواهد نشست؟

من نباشم چه کسی  مشغله های تو را درک خواهد کرد؟

چه کسی تنهاییهایش را در نبود تو تحمل خواهد کرد و به انتظارت خواهد نشست، تا بالاخره بیایی و خسته باشی و چای باشد و حرف باشد و نهمین سیگار؟

من اگر نباشم، با چه کسی قهر خواهی کرد؟

چه کسی شبها که نیستی، تا صبح به انتظار خواهد نشست، تا فقط، فقط  بگویی به مقصد رسیده ای؟

چه کسی روی زانوهایت خواهد نشست، موهایت را به هم خواهد ریخت، برایت آواز خواهد خواند؟

آخر خودت بگو. چه کسی جز من اینقدر عاشقانه برایت خواهد نوشت، حتی اگر نباشی؟


                                                       ***

 

و حجم تنهایی این خانه آن قدر شد، که حجم من کم کم از درز پنجره ها بیرون رفت، و حجم تو کم کم بخار شد و به شیشه ی آشپزخانه چسبید. به شیشه ای که قورمه سبزیش را روزی دوست داشتی...حالا این خانه پر از حجم تنهاییست...و تنهایی این خانه آن قدر شد، که قورمه سبزی سرد روی میز، امیدش را برید و کم کم محو شد...


 


نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در چهارشنبه 17 اسفند1390 ساعت 11:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دنیای ما اندازه ی هم بود

یاد روزهایی بخیر، که کمد من و احسان مشترک بود. هیچ نشانی از دنیای آدم بزرگ ها در دنیایمان نبود.

یاد روزهایی بخیر که عکس های آدامس ها را جمع می کردیم. عکس دایناسورها و love is… را.

دعوا که می کردیم اسباب بازی ها و عکس های آدامس هایمان را جدا می کردیم.

روزهایی که تا قیامت با هم قهر می کردیم و چند ساعت بعد قیامت می شد.

روزهایی که توپ پلاستیکیمان می افتاد توی باغ روبروی خانه. باغی که بزرگترین معمای زندگی آن روزهایمان بود.

روزهایی که احسان مرا سوار دوچرخه ی صورتی بیستش می کرد و در کوچه ی خاکی خانه مان دوچرخه سواری می کردیم. می افتادیم توی چاله های بی شمار کوچه اما خوش بودیم.

روزهایی که هنوز میکرو هم نخریده بودیم. همبازی احسان من بودم و همبازی من، احسان.

دلخوشی هایمان به اندازه ی دو تا قناری کوچکمان ساده بود.

یاد روزهایی بخیر که احسان برایم روی کاغذ خاله ریزه می کشید و من از ته ته ته دل می خندیدم. اگر تا شب هم خاله ریزه می کشید، باز من می خندیدم.

آن تلویزیون چهارده سیاه و سفید یلدش بخیر.

یاد روزهایی بخیر که ایمان داشتیم قاصدک ها خوش خبری می آورند. قاصدک هایی را که می آمدند سمت پنجره ی اتاق احسان، می گرفتیم و می گذاشتیم توی کشو کمدمان. بالاخره یک روز آزادشان کردیم. قاصدک ها پخش شدند در کوچه و برای بچه های همسایه خوش خبری بردند. دلخوشیمان بودن قاصدک ها بود و دلتنگیمان نبودنشان.

روزهایی که با هزار مکافات می رفتیم بالای کمد و اسپری سالبوتامول بابا را یواشکی اسپری می کردیم توی دهانمان.

آن ژاکت آبی احسان یادش بخیر.

آن پیراهن قرمز خال خالی من یادش بخیر.

هیچ وقت، هیچ کس، در هیچ کجای دنیا، هیچ نقاش ماهری، نخواهد توانست به خوبی احسان، آن طور عاشقانه و معصومانه خاله ریزه بکشد.

یادم نمی رود آن روزها را. روزهایی که من می دانم و تو بهتر می دانی.

روزهایی که آرزو می کنم، تا همیشه یاد تو هم بماند.

نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در چهارشنبه 23 آذر1390 ساعت 8:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |

لبنیات تبریزی یا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه

خندید و گفت: چربیم هم بالاست!

مرد مغازه دار لبخندی زد و سر تکان داد. کمی توی ذوقش خورد. شاید انتظار داشت مرد چیزی بگوید. به هرحال سطل سرشیر را برداشت و از مغازه بیرون آمد. چشمش افتاد به گاوی که کنار "لبنیات تبریزی" نقاشی کرده بودند. گاو می خندید. از فکر این که یک گاو بخندد به خنده افتاده بود که چیزی با سرعت از کنارش رد شد. سرش را برگرداند. موتور بود. فکر کرد چقدر تکراری است  که با خودش فکر کند پیاده رو که جای موتور نیست. یا مثلا مردم با این عجله کجا می روند. به همین خاطر سعی کرد زیاد فکرش را درگیر نکند. به سمت خانه به راه افتاد. دوباره بی دلیل یاد فرگوسن افتاد.  سال ها بود که هر از گاهی یادش می افتاد. اما این روزها خیلی بیشتر شده بود. این قدر مسخره بود که حتی به روی خودش نمی آورد همچین فکری می کند. اما در واقع جایی در لایه های ذهنش، آن پشت مشت ها، دلش می خواست با فرگوسن بنشیند توی پارک و آواز بخواند. اصلا این مرد برایش جاذبه ی عجیبی داشت. یکهو دلش آدامس خواست. سال ها بود که یکهو هوس آدامس می کرد. اوایل چند بار امتحان کرده بود. اما وقتی دندان هایش به هم چسبیده بود و از جایش درآمده بود، منصرف شده بود. توی همین فکرها بود که به خانه رسید. کلیدش را درآورد. تازه عوضش کرده بود. کلید قبلیش را جایی بین راه خانه و مغازه ی لبنیات تبریزی گم کرده بود. البته هروقت می رفت سرشیر بخرد، روی زمین دنبالش می گشت. چند بار در را باز و بسته کرد. از کلید نو خوشش می آمد. وارد خانه که شد، سطل سرشیر را گذاشت روی اپن و چراغ ها را روشن کرد. در حین عوض کردن لباس هایش، به عکس های روی میزی هم نگاه می کرد. توی یک قاب عکس، چادر گلدار سفید، نقش بسته بود بر آبی دیوار. نشست لبه ی تخت و زل زد به صورت ظریفی که قاب شده بود توی چادر سفید گل قرمز. وسط شوخی ها تصمیم گرفته بودند اسم بچه شان را سرشیر بگذارند. چون اصلا با سرشیر به هم وصل شده بودند. یک روز که رفته بود مغازه ی حاج کلالی سرشیر بخرد، دختر ریزنقشی هم آن جا بود. گفته بود: سلام حاج کلالی. خیلی مخلصیم. یک سطل سرشیر می خواهم. دختر ریزنقش هم گفته بود: یک سطل هم به من بدهید. این جوری شده بود که به هم وصل شده بودند. بعد هم که حاج کلالی مرد و مغازه اش جمع شد، گشته بودند مغازه ی "لبنیات تبریزی" را پیدا کرده بودند.

در قاب کناری، سه پسربچه ی رنگ پریده به ترتیب قد، به صف شده بودند. پسر بزگ تر خیلی شبیه مادرش بود. پسر وسطی به خودش رفته بود. آخرش هم مثل خودش کچل شد. پسر آخری اما، به هیچ کدامشان نرفته بود. شاید به همین خاطر بود، که کم کم از زندگیشان حذف شد. در واقع زودتر از بقیه از زندگیش حذف شد. با یک جور بیماری مادرزادی به دنیا آمده بود. هر 5 ثانیه یک بار قسمتی از مغزش فلج می شد که روی حافظه اش تاثیر گذاشته بود. از همان بچگی آرام و کم حرف و گوشه گیر بود. هرچه بزرگ تر می شد، گوشه گیرتر و کله شق تر و یک دنده تر می شد.می خواست جواهرساز شود. آخرش هم درسش را نیمه کاره رها کرد و رفت اندونزی. جایی که به عقل جن هم نمی رسید.

یک روز اتفاقی گوشه ی اتاق پسرش این نوشته را پیدا کرده بود:

"می خواهم قصه ی یک بز را بنویسم. یک بز که به پایش زنگوله ندارد. یک بز که اسم بچه هایش شنگول و منگول و حبه ی انگور نیست. که شجاع نیست. اگر گرگ بچه هایش را بخورد جرات نمی کند برود شکم گرگ را پاره کند و بچه هایش را نجات بدهد. بزی که اسمش "بزک زنگوله پا" نیست. فقط یک بز است. مثل همه ی بزها."

بعد هم روی نوشته اش یک ضربدر بزرگ کشیده بود و زیرش نوشته بود:

"ادامه اش را وقتی هم سن مادربزرگ شدم می فهمم.همان موقع هم می نویسمش."

اوایل زنگ می زدند و نامه می نوشتند و ابراز دلتنگی می کردند. او هم یک جوابی می داد. اما رفته رفته جواب تلفن ها و نامه ها را نداد. این طور شد که کم کم از زندگیشان حذف شد. طبق یک قرارداد نانوشته، دیگر کسی حرفش را نزد. حتی در خاطره تعریف کردن ها هم به نحو ظریفی از یاد کردنش فرار می کردند.

خاطرات پسر آخری در ذهنش، عجین شده بود با قصه ی بز.، که مثل یک تکه آدامس سمج چسبیده بود به مغزش و همه ی لحظه هایش را تحت الشعاع قرار داده بود. سال ها سرسختانه تلاش کرده بود به خودش بقبولاند که هیچ وقت آخر این داستان را نخواهد فهمید. برای همین هم به حساب خودش، این داستان را گذاشته بود کنار رویای آواز خواندن با فرگوسن. اما جایی در یواشکی ترین لایه های ذهنش، می دانست که این داستان و این رویا همیشه وجود دارند.

پسر وسطی شدیدا به مادرش وابسته بود. مادرش که مرد، او هم مرد. هرکاری کردند درست نشد. کوله اش را برداشت و رفت ایران گردی. باکش هم نبود که ماه به ماه نیمی از حقوق کارمندی پدر را می گرفت و ازاین شهر به آن شهر می رفت. تا این که یک روز با ویزا برگشت خانه. بعد هم راهی استرالیا شد. به عشق کانگوروها. یا در واقع به عشق کیسه هایی که کانگوروها بچه هایشان را در آن می گذاشتند. پسر بزرگ هم که خیلی محترمانه درسش را خواند و بورسیه شد و رفت کانادا. این طور شد که او ماند و چند قاب عکس و یک سطل کوچک سرشیر که هر روز می خرید. دوباره فکرش معطوف فرگوسن شد. با خودش فکر کرد برود آدامس بجود و به یکی از پسرهایش تلفن کند. اما پشیمان شد. خودش را رها کرد روی تخت و زل زد به سقف.حس کرد دیگر حوصله ی فرگوسن را ندارد. دیگر از دست این بز خسته شده بود. رهایش کرد. گذاشت هرجا که میخواهد برود. گذاشت بالاخره این بز سمج، آخر قصه را برایش تعریف کند. کم کم پلک هایش سنگین شدند. با خودش فکر کرد باید بخوابد که بتواند صبح زود بیدار شود و برود مغازه ی لبنیات تبریزی.

خدا را چه دیدی. شاید این بار توی راه کلیدش را پیدا می کرد.

 

نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در پنجشنبه 3 آذر1390 ساعت 7:43 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نیاز به هیچکس

نیاز به هیچکس

چی بگویم دیگر... همه اش را گفتم... گمان نکنم چیز دیگری مانده باشد... می دانید. هیچ نیازی به دادگاه نیست. من دارم همه چیز را بهتان می گویم... نه می دانم منظورتان این نیست. اصلا نمی توانم باور کنم. توی این وضع... خوب دوباره فکر می کنم. شاید چیز بیشتری... باشد، از اول شروع می کنم. آن اول ها خیلی دوستم داشت. گمان می کنم... بله همینطور بود. روز دومی که استخدام شدم، رفت برایم یک روسری خرید. گفت دختر که ندارم، تو جای دخترم. تشکر کردم. فهمیدم که پیرزن مهربانیست. با خودم گفتم آدم به این خوبی توی این دوره زمانه کم پیدا می شود. باید هم پرستار خوبی باشم و هم جای دخترش را پر کنم. واقعا از ته دل بهش علاقمند شدم. خب شما جای من بودید چه می کردید؟ خودتان را برای کارهای خانه آماده نمی کردید؟ گفتم وظیفه ام این است که ظرف بشویم و جارو کنم و غذا بپزم و اینجور کارها. اصلا برای همین استخدام شده بودم. باید چه کار می کردم؟ تا به حال نان حرام سر سفره ی بچه هایم نبرده ام. نمی توانستم که هیچ کاری نکنم و پول بگیرم.  اصلا درست هم نیست. خودتان هم بودید همین کار را می کردید. اما اصلا نمی گذاشت. همه ی کارهایش را خودش می کرد. می دیدم که از پا درد جانش دارد در می آید اما... ببخشید کمی عصبیم. اصلا نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. حتی نمی گذاشت پماد به پاهایش بمالم. می گفت درد ندارم. عمریست دارم کار می کنم. این ها که دیگر کار حساب نمی شود. فکر می کنم یک هفته از استخدامم گذشته بود. بهش گفتم خانم جان شبها که می خواهید بروید، گلاب به رویتان، دست به آب، بیدارم کنید. چند باری دیده بودم که با عصا به زور می رود. عوض تشکر یک نگاهی بهم کرد که زهره ام ترکید. خودتان که می دانید چطور نگاه می کند. ولی من اصلا ناراحت نشدم. پیر بود دیگر. گفتم جای مادرم است. خدا را خوش نمی آید تلخی کنم. چیزی نگفتم. چند روز بعد، گلاب به رویتان، رفته بودم دستی به آب برسانم. وقتی برگشتم دیدم نیست. دلم هری ریخت. آخر شما گفته بودید نگذارم برود بیرون. من هم که وظیفه داشتم حرف شما را اطاعت کنم.  چادرم را انداختم روی سرم و دویدم بیرون. حالا نگرد، کی بگرد. هرجا می رفتم نبود. درمانده شده بودم. گفتم بروم خانه شاید برگشته باشد. آمدم دیدم نشسته روی پله های راهرو. نفسش بریده بود. دو طبقه را با یک جعبه ی سنگین میوه آمده بود بالا. نشستم کنارش و گفتم خانم جان شما هم جای مادر من. اگر کاری داشتید... اما نه گذاشت، نه برداشت، یک کاره برگشت گفت: مادر آن پدر پدرسگت است. راستش خیلی ناراحت شدم. شما بودید ناراحت نمی شدید؟ درست نبود که تن پدر خدابیامرزم را توی گور بلرزاند. اما خدا بالاسر شاهد است. یک کلام بهش نگفتم. صدایم درنیامد. گفتم بدهید جعبه را بیاورم بالا. گفت لازم نکرده. خودم می برم. جعبه را که به بالا رساند جانش توی دهانش بود. راستش دلم خیلی برایش سوخت. گفتم خب برای چه این بالا خانه گرفته اید؟ امان از این بچه ها. یکی نیست بهشان بگوید آخر طبقه ی چهارم آپارتمان، آن هم بدون آسانسور، جای شماست؟ گفت: چرا؟ مگر نفست می گیرد؟ گفتم نه. برای شما... خندید. اما یک جوری خندید. معلوم بود از ته دل نمی خندد. گفت: نه بابا. خدا را شکر من از همه ی همسایه ها کمتر با این پله ها مشکل دارم. حالا دقیق یادم نیست. اما فکر می کنم دو یا سه روز بعد از آن جریان، اجازه داده بود ظرف ها را بشویم. داشتم ظرف می شستم که صدایم کرد و گفت: بیا کنارم بنشین. دلم گرفته. خیلی تعجب کردم. ازاین اخلاق ها نداشت. آمدم نشستم کنارش. کمی از در و همسایه و هوا و گرانی شکایت کردو به حساب درد دل کرد. دست آخر گفت بیا و یه لطفی به من بکن. گفتم من خدمتکار شما هستم خانم. امر بفرمایید. یک دسته پول از میز کنار دستش برداشت و داد به من. گفتم این چیست خانم جان؟ گفت هدیه است. نگرفتم. گفتم من حقوق می گیرم خانم جان. همینجوری هم به من لطف دارید. دیگر هدیه برای چی؟ گفت: یک لطفی بکن. این پول ها را بگیر و برو. پسرم که سالی یک بار به من سر نمی زند. هروقت خواست بیاید خبرت می کنم بیایی و وانمود کنی هنوز با من زندگی می کنی. حقوقت را هم ماه به ماه برایت می فرستم. آقا این را که شنیدم حالی به حالی شدم. خلقم تنگ شد. آخر ما هم خدا و پیغمبر سرمان می شود. مگر می شود برای کار نکرده پول گرفت؟ به این سن رسیده ام دروغ نگفته ام. مگر می شود به خاطر چندرغاز خودم را دشمن خدا کنم؟ دروغ بگویم، آن هم به کی؟ به شما که اینقدر به من لطف داشته اید. گفتم نه خانم جان. هرچه می خواهید از من بخواهید اما توروخدا همین یک کار را نخواهید. نه پول را گرفتم و نه حاضر شدم کارم را ول کنم. اما کاش رفته بودم. خودتان را بگذارید جای من. شما بودید می توانستید فراموش کنید؟ ای آقا. به دست های زمختم نگاه نکنید. دلم خیلی نازک است. هنوز که هنوز است وقتی بهش فکر می کنم... اصلا نمی توانم... نه آب نمی خواهم، ممنون. دو- سه ماه بعد از اینکه تقاضای رفتنم را کرده بود، ازم خواست بروم میوه بخرم. خیلی تعجب کردم. اما خوشحال شدم. با خودم گفتم لابد از خر شیطان آمده پایین. دیگر از این به بعد همه چیز درست خواهد شد. آقا چه می دانستم. رفتم میوه خریدم و به هزار زحمت از پله ها آمدم بالا. چشمتان روز بد نبیند. چه می گویم. دیده دیگر. در را باز کردم و گفتم خانم جان گرفتم. بیایید ببینید چه سیب هایی است. جواب نداد. گفتم لابد رفته حمام یا دستشویی. اما نبود. همه جا را گشتم. نبود. چند دقیقه بعد جیغ خانم همسایه ی طبقه ی همکف درآمد. رفتم از پنجره ببینم چه خبر شده. همین که چشمم به آن صحنه افتاد، غش کردم.آخر شما بگویید. کسی که آن همه دوستش داشتم... آن هم با آن روسری که خودش برایم خریده بود... در آن وضع... نه دیگر نپرسید... دیگر همه چیز را گفتم... شما جای من بودید... توروخدا هیچی نپرسید... بگذارید من بروم... بچه هایم منتظرند... هنوز غذا درست نکرده ام... بگذارید من بروم...

نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در سه شنبه 20 اردیبهشت1390 ساعت 2:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ولم کن بابا
آخه می دونی؟

دلم می گیره. نه که هوا ابری باشه. نه که بوی عید تو هوا پیچیده باشه. نه که مامان بزرگم مریض شده باشه. نه که یکی باشه که رفته باشه. حالا گیرم که یه کمش واسه اینا باشه. نیست که دلم گرفته؟ واسه همینه که گاهی، یه کمی گریه می کنم.

اصلا بگو ببینم. دلت می خواد یکی تف بندازه تو صورتت؟ اگه می خواد که من حرفی ندارم. اما اگه نمی خواد، سعی نکن با من دوست بشی. هی به من نگو قدر زندگیمو بدونم. بهم نزدیک نشو. من به آدمایی مثه تو نیاز ندارم (گیرم که همه ی آدما مثه تو باشن). به من نگو فلسفی. نگو خودمو از آدما جدا می گیرم. درباره ی چیزی که نمی فهمی اینقدر حرف نزن.یه کمی بفهم که شاید تعبیر ما از آدم با هم فرق داشته باشه. اگه تو خیابون راه نمی رم سرزنشم نکن. اگه از پارک ملت بدم میاد چشاتو گشاد نکن. همه جا پر از آدمه. شاعر می دونی چی می گه؟ می گه: دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت/بعد از این دست من و دامن لب دوختگان. اما شاعر اشتباه می کنه. لب دوختگان همون آدمان که باید ازشون فرار کرد. چرب زبانان که دیگه بحث کردن ندارن. همونان که می تونی بهشون دست بدی، ته مونده ی ساندویچتو بهشون تعارف کنی و در جواب خنده های پر سر و صداشون بخندی. اما لب دوختگان. اینا همونان که آروم آروم، بدون اینکه هیچ صدایی ازشون دربیاد، بهت نزدیک می شن. اونوقت حتی اگه زمینم زیر پات باشه، زمینو از زیر پات می کشن. صندلی و میز و چهارپایه و لحاف و تخت که سهله. توروخدا بیا و یه لطفی به من بکن. وقتی تو فیس بوک حسین پناهی نوشتم، like نکن. comment نذار. هی به من زنگ نزن. نگو بیا بریم از سجاد لباس زیر پوما بخریم. آخه کجای قیافه ی من شبیه لباس زیر پوماست که واسه خریدش یاد من می افتی؟ برای من خاطراتتو تعریف نکن. نگو وقتی بابات از دستت ناراحت می شه دق می کنی. منو وادار نکن خیلی خونسرد واستم و بهت لبخند بزنم. وقتی می بینی بیشتر از همیشه تو خودمم، وقتی نمی فهمی بد وقتی پیلم شدی، حداقل نگو من دوستتم، می تونم کمکت کنم. یه خواهش. وقتی دیدی همه ی تلاشتو کردی و نتونستی تغییرم بدی بیخیالم شو.

هی... (زمین سرگین شتری ست فوق علم، که سوسک خسته ی سیاهی، او را به نیمه راه وانهاد و مرد.حسین پناهی)

اصلا ولش کن. به زرت و پرتای من گوش نده.

نیست که هوا ابریه؟

واسه همینه که گاهی، یه کمی، گریه می کنم.

نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در سه شنبه 26 بهمن1389 ساعت 5:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

یک بز که زنگوله پا است
یک قصه ی جدی

بنویس داستان دختری را که روزی ۲۰ بار گریه کرد تا تمام غصه هایش را آبستن شد...

 

یک قصه ی خیلی جدی

 

حسنی دلش شکسته            یه گوشه ای نشسته

موهاشو شونه کرده                با کش اونا رو بسته

مامان جوجه اونو                     آورده توی کوچه

می گه حسن بیا و                  بازی بکن با جوجه

اما حسنی دیگه                    دلش بازی نمی خواد

دلش موهاشو می خواد          کثیفیاشو می خواد

الاغ احمق خوب                     واستاده پیش درخت

همون الاغ که روزی                 دل حسن رو شکست

حالا می گه مهربان                 تمیزیاتو قربان

بیا و لطفا بشین                     رو پشت من حسن جان

معلومه که نمی ره                  حسنی دل شکسته

آخه دیگه خودش نیست           حالا دیگه یه دسته

گلی شده که بلبل                  رو ساقه هاش نشسته

حسنی وقتی کثیف بود           یکی نمی گفت حسن

بیا بشین کنارم                      دستتو بده به من

اما حالا رفیقن                        بهش خیلی می رسن

دیگه همه دوست شدن            با یکی شبه حسن

حسن شده یه بچه                  مثل همه بچه ها

همه می گن حسن جان           بیا، بشین، بفرما

حسن که روزگاری                    نه دوستی داشت نه یاری

حالا شده گل پسر                    شده یه مرد کاری

فلفلی و قلقلی                        تو کوچه دنبالشن

می گن بیا حسن جان               بازی بکن تو با من

معلومه که نمی ره                    حسنی کنار اونا

اونا خیلی زیادن                        از سر حسن ما

حسنی که دندوناشو                 هیچ وقت تو آینه ندید

هیچ اونا رو نمی شست            رفت و یه مسواک خرید

برای یاد گرفتن                         دندون بقیه رو دید

حالا دندوناش شده                   یه دسته ی مروارید

حسنی دلش می خواد که         دوباره باشه آفت

دوباره باشه خودش                   یه آشغال کثافت

حسنی که بود یه روزی               یه شخصیت جدا

حالا شده یه آدم                        مثل همه آدما

شب اومد و حسنی                   از رو سه پایه پا شد

توی کوچه ی تاریک                    قاطی آدما شد

 

نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در چهارشنبه 13 بهمن1389 ساعت 8:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

قرمز، مثل هندوانه
نور سفید کم کم زرد می شود. چشمانم را می زند. نگاهم را می دوزم به حباب دورش. قهوه ای سوخته است. دیوارها هم تا نصفه قهوه ای سوخته اند. نصفه ی دیگر هم قرار بوده سفید باشد، اما دودی ست. پر از لکه های زرد برآمده و گاهی سبز. حجم سفیدی که پشتش به من است، دست هایش را کرده توی جیبهایش.
_ مدتیه که می خوام در موردش با شما صحبت کنم
هوا سرد سرد است. می گوید: دستاتو بده به من. دستهایش همیشه گرم است. بچه که بودم فکر می کردم به خاطر چادر است. اما حالا که چیزهایی در مورد طبع و این ها می دانم، دیگر این فکر را نمی کنم. می گوید: چی سوار می شی؟ می خندد. می گویم: چرخ وفلک. اولش خوب است. اما همین که به بالا می رسیم، دلم می خواهد بترکد. مدام جیغ می زنم.جیغ می زنم. همه جای بدنم نبض می زند. مغزم می چرخد. از ته دل جیغ می زنم. به دیواره های کابین مشت می کوبم و جیغ می زنم...
دوست دارم جیغ بزنم. اما اگر جیغ بزنم، این پدرسگ می فهمد. یا برمی گردد که آرامم کند، یا فرار می کند و پدرسگ های دیگر را خبر می کند.
_ آخه این تو اون سطح نیست. من کاملا تفاوتشو حس می کنم.
دل دل می کنم که شکلات ها را بخورم یا نه. به خودم می گویم: اراده داشته باش. نمی خورمشان. ساعت 4:45 است. استرس دارم. چرا زنگ را نمی زنند؟ نکند مدیر ترسناکمان، با آن چشم های ورقلنبیده و چادری که همیشه به کمر چاقش می بندد، می خواهد این جا حبسمان کند؟ زنگ را می زنند. آرام تر می شوم. تا خانه می دوم. شکلات ها را که می گذارم کف دستش، هنوز نفس نفس می زنم. می گوید: مرسی عزیز دلم. عاشق این شکلات ها هستم. نگاهش می کنم ببینم چجوری می خورد. شکلات را که فرو می دهد قیافه اش یک جوری مشود.
_ به زور خوردی.
_ نه. به زور نخوردم. خیلی هم خوشمزه بود.
_ به زور خوردی.
_ نه به خدا. به زور نخوردم.
داد می زنم: به زور خوردی. به زور خوردی. به زور خوردی. نمی توانم چشم هایم را متمرکز کنم روی صورتش.مغزم می چرخد. روحم کوچک می شود. چشم هایم می چسبند به روحم. خودم را می بینم که کله ام را می کوبم به دیوار. دست هایم را می گیرد. چشم هایش را می بینم که مضطرب نیستند. فکر می کنم لابد عادت کرده. بی شرف. داغ می کنم. هر بار که کله ام را می کوبم به دیوار، روحم کوبیده می شود به کناره های بدنم. چشم هایم مدام درمی آید و برمی گردد سر جایش. قرص هایم را بهم می خوراند. سرم دارد دو تکه می شود. کم کم سست می شوم. عرق سرد می نشیند روی کله ام، روی دست هایم، روی روحم. کز می کنم گوشه ی دیوار. بغلم می کند...
عرق سرد می نشیند رویم. بغلم می کرد اما نمی دانم چرا دیگر نمی آید مرا ببیند. نمی دانم چرا قرص هایم را کس دیگری بهم می خوراند. اگر دست هایم باز بود کله ام را می کوبیدم به دیوار. اما نمی کوبم. حوصله ندارم. گریه ام می گیرد.یواش گریه می کنم که این پدرسگ نفهمد. پیراهن سبز بلندی تنم کرده اند. پر از لکه های عرق و غذاست. بوی گه می دهد. دوست دارم مچ دست ها و پاهایم را بچرخانم.نمی شود.می خواهم داد بزنم: عوضی گه. دست هایم درد می کند. پاهایم درد می کند. نمی فهمی تخم سگ؟ اما داد نمی زنم. اگر داد بزنم برمی گردد و با آن لحن مهربانی که مغزم را منفجر می کند، می پرسد: یادت نمیاد اون روز، توی باغ، چیکار می کردی؟ اینجور وقت ها تف می کنم توی صورتش. نفهم. تو چی می فهمی کثافت؟ اگر برگردد می گوید توی باغ. باغ...سفید...میوه...باغ...
_ قبول دارم که با روزی 10 تا والیوم هم آروم نمی شه. اما آخه مثه بقیه تو هپروت نیست. معنی همه ی کنش های اطرافشو درک می کنه.
می روم طناب را از صندوق عقب برمی دارم. چادرش را برداشته. همیشه وقتی می آییم باغ، چادرش را بر می دارد.مانتو و شلوار و شالش سفید است. یک دست سفید. پشتش به من است. هندوانه را انداخته توی رود و دارد نگاهش می کند. طناب را می بندم به درخت. گفته با طناب تاب درست کنم.
_ ولی چه هندونه قرمزی بشه این هندونه. پرتقالتو بخور بیا این سنگ ریزه ها رو نگاه کن. ببین چه آروم دارن حرکت می کنن.
می گوید هنوانه ی  قرمز... قرمز..معده ام آشوب می شود. حسی شبیه طغیان از معده ام شروع می شود. هروقت این حس می آید سراغم، می فهمم از کجایم شروع شده. از معده ام، دست هایم، قلبم, مغزم... معده ام پر آب است. قلبم روی آب ها شناور است و محکم کوبیده می شود به سینه ام. با این که عجیب بی قرارم، مغزم به طرز وحشتناکی آرام است. کارد را بر می دارم. می کوبمش توی پرتقال. درش می آورم و پرتقال را برمی گردانم. دوباره کارد را می کوبم توی پرتقال. قرمز قرمز است.
_ بیا ببین چه جالبه. توی رود قورباغه هم هست. سطلو از صندوق عقب بیار قورباغه بگیریم.
کارد را از پرتقال بیرون می کشم. مغزم آرام آرام است. می روم کنار رود. کارد را می کوبم به پشتش. به سرش. به گردنش. پر از ترکیب سفید و قرمز شده. قرمز...مثل هندوانه. برمی گردم سمت طناب. همه چیز سفید می شود. مردم روستایی را می بینم که می آیند طرفمان.
رو به حجم سفید پوشی که پشتش به من است می گویم:
یادم آمد قضیه ی باغ چه بود.


نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در سه شنبه 28 دی1389 ساعت 1:37 قبل از ظهر | لینک ثابت |

چرخ، فلک
سلام

اول این که داشتم تاریخ آپ کردنامو چک می کردم، جدی جدی خجالت کشیدم! ببخشید.

دوم این که وبلاگ جدیدم راه اندازی شد. دارم سعی می کنم تو وضعیتی که توی وبلاگ ها از خفه کردن پیرزن تا فلسفه ی شرق مطلب پیدا می شه، کمی! تخصصی تر کار کنم. خب سلیقه ست دیگه! دارم سعی می کنم از نقد جنبه های فنی تا جنبه های ادبی و انتخاب ترانه ها رو بررسی کنم و البته به اخبار هم بپردازم. بله! اینجوریاست!  http://www.dresfahani.com/

سوم اینکه اگه من به جای شما بودم کار کسی رو که اینقدر دیر به دیر آپ می کنه نقد نمی کردم. اما شما بزرگوارید. پس منتظر نقدهاتون هستم.

چهارم نداریم. بریم سراغ داستان:


                           چرخ، فلک

روی چرخ و فلک که می نشینی، باد موهای بلندت را می برد. لبهایت به لبخندی باز می شود. لبخندت می نشیند درعمق چشمهایم.سپیدی دندانهایت، چشمهایم را می زند. نگاه عسلی ات را می دوزی به دستهایم و بی صدا می خواهی که موهایت را ازچنگ باد بگیرم و آرام شانه بزنم.

_ اوووووه! رو کوها هنوز برف نشسته. اینجا ما داریم می میریم از گرما، اونوقت اونجا... کاش می شد بریم اونجا! آخ! چقد خوب می شد اگر می رفتیم، نه؟ صبحا چای دم می کردیم و تو هوای سرد می خوردیم. عصرها هم می رفتیم پیاده روی. خوب می شد ها! نه؟

_ ...

_ کجایی؟ دارم با تو حرف می زنما!

عینکم را با انگشت وسط هل می دهم سر جایش و سرم را بلند می کنم: تو چشات واقعا عسلیه؟

_ ما رو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم! برای بار هزار و یکم می پرسم، شما چشاتون واقعا عسلیه؟ بله!

نوبتمان تمام شده. از چرخ و فلک پیاده ام می کنی و تاکسی می گیری. توی راه از ترافیک سنگین و آلودگی و تورم نمی نالی. از آسمان و ابرها و پرنده ها می گویی. از رنگها و چمنها و بچه ها. دستت را می گذاری توی دستم: روی درختای وسط بلوار یه عالمه گنجشک نشسته.

دلم می خواهد بدانم عسلی واقعا چه رنگیست. دلم می خواهد دستهایت را ببینم. دستها و موها و لبها و چشمهایت را. چشمهای عسلی رنگت که لابد همیشه زل می زنند به چشمان تکراری من.

_ قبول

_ کدومش بالاخره؟ اینکه بمونیم خونه و آسانسور بازی کنیم یا اینکه بریم بیرون و کباب گنجشک بخوریم؟

_ هیچکدوم. اینکه با هم گنجشکا رو تماشا کنیم.

نمی دانم چرا اینقدر بی تاب می شوم. 15 روز است که اینجا دراز کشیده ام و تو روز و شب برایم از شب و روز می گویی. کوچکترین صدایی می پیچد توی سرم و اعصابم را کش می آورد. گاهی حالت تهوع عرق سرد می نشاند رویم. سیاهی ها حجم می گیرند و توی چشمانم قلنبه می شوند. صداها به پرده های مغزم نفوذ می کنند. اما هرگز از تو نمی خواهم که حرف نزنی و برایم از شب و روز نگویی. مهم نیست که چه می گویی. مهم این است که می گویی. هرگز برایت نگفته ام چقدر خوب است که دستهایم را رها نمی کنی. حتی وقتی بالا می آورم و همه جا را به گند می کشم. هرچه به روز آخر نزدیکتر می شویم، تو هم ساکت تر می شوی.نمی دانم به چه فکر می کنی. من که فقط به عسلی چشمهای تو فکر می کنم و موهایت. نذر کرده ام که یک روز، روی چرخ و فلک، روسری ات را باز کنم و بگذارم باد موهای بلندت را ببرد. به نذرم که فکر می کنم، احساس شادی و ترس توی وجودم عمیق تر می شوند و بعد کم کم ترس حجم می گیرد و در هیئت سیاهی می نشیند توی چشمهایم.

_ چشاتو آروم باز کن. یواش. حالا باز کن. باز، بازتر، بازتر...

چشمهایم را باز می کنم. همه جا تاریک می شود. هوا خوب نیست. سردم می شود. تو روسری ات را سفت و محکم بسته ای تا سرما نخوری. کم کم دور می شوی. خیلی دور. سرخی لبهایت در سیاهی محض گم می شود.

_ اینو می بینی؟

نه، دورتر می شوی. عسلی چشمانت بی رنگ و بی رنگ تر، بی رنگ تر می شود. حالا کمی خسته ام. باید بخوابم. حالا باید کمی بخوابم.

_چای؟

_ نمی خوام.

_ غذا؟

_ نمی خورم

_ نسکافه، قهوه، شیر، نوشابه؟

_ نه

_ کتاب؟

_ اه

_ من؟

در را باز می کنم. دستانم را می گیری و می کشانی ام داخل اتاق. می نشینی روی یک صندلی و مرا هم می نشانی کنار خودت. نور زیادتر شده. حتما کنار پنجره ای. دستت را می گذاری روی گونه ام: روانی. نمی گی دو روزه خودتو زندونی کردی من دلم برات تنگ می شه؟ نمی گی من دو روزه بدون تو اونجا چی کار می کنم؟

بغض می کنی. دستم را می گذارم روی گلویت. بغضت می شکند. بغضت که به خاطر به قول خودت بچه بازیها ی من جمع شده بوده توی گلوی ظریفت.

_ آخه دنیا که به آخر نرسیده.هنوز اون عمل اصلیه مونده. چرا به خاطر چیزی که راه داره اینقدر خودتو عذاب می دی؟

_ گفتی گنجشکها روی درختای وسط بلوار بودن؟

شانه هایم را می گیری: نگو اینجوری. دکتر قول داده. بی خودی که قول نمی ده. لابد یه چیزی حالیشه. منم بهت قول می دم. خوبه؟

_ عالیه. اون دفعه هم قول داده بودی. می گم تو چشات واقعا عسلیه؟

دستانت چنگ می شوند روی شانه هایم: بذار شیش ماه بعد خودت می فهمی. اون دفعه فرق داشت. تو رو خدا. با من و خودت اینجوری نکن. با زندگیمون...

_ می گم چه فایده ای داره که تو چشات عسلیه؟ اگه قهوه ای بود چی می شد مثلا؟ تو واقعا چرا زن من شدی؟ به خاطراینکه استادت بودم یا به خاطر اینکه طفلکی ام؟

ساکت می شوی. لابد زل زده ای به چشمهای خسته کننده ام. یا شاید هم زل زده ای به پنجره، به درختها، به گلها، به گنجشکها، به خوشبختی زنهای توی خیابان که هیچکدام تکیه گاه شوهرشان نیستند. سرت را می گذاری روی زانوهایم. شانه هایت را می گیرم. می لرزند. نرم نرم می لرزند. دست می کشم روی موهایت. سرت خیلی می لرزد. گریه ات هق هق می شود. خیلی هق هق می شود. تمام بدنت می لرزد. لرزت انگار منتقل می شود به من. سردم می شود. سیاهی می چرخد توی چشمهایم. حالم به هم می خورد از خودم. از اینکه با اعتماد به نفس آمدم و زندگیت را به گند کشیدم. از اینکه هرگز نتوانستم تکیه گاهت باشم. نتوانستم مرد باشم برایت. هق هقت می لغزد لای پرده های مغزم. دلم فشرده می شود. توپ سفتی می پیچد توی معده ام.

_ قبول. باشه، قبول. تو رو خدا گریه نکن. هرچی تو بگی. هرکاری بخوای می کنم. فقط اینجوری گریه نکن.

سیاهی کم کم حجم می گیرد. باز حجم می گیرد لعنتی. مثل آب وول می خورد توی چشمهایم. پر رنگ می شود. توپ سفت از حلقم بالا می آید. می ریزد پایین. روی موهایت لابد.

سبک می شوم. اصلا چند روز است که مدام سبک می شوم. احساس بی وزنی می کنم. خصوصا وقتی به نذرم فکر می کنم. آخر تو نمی دانی. من نذر کرده ام که یک روز، روسری ات را باز کنم و بگذارم باد موهای بلندت را ببرد. این روزها مدام سبک می شوم و قلبم می ریزد پایین. این روزها مدام حرف می زنی. از خیابانها، خانه ها، گنجشکها، بچه ها، کتابها، رنگها، درختها... می گذارم حرف بزنی. نمی گویم که چقدر بی وزن شده ام. می گذارم حرف بزنی تا یادم برود که قلبم مدام می ریزد پایین. می گذارم آن قدر برایم حرف بزنی تا وقتش برسد.

_ حالا آروم چشاتو باز کن. یواش. یواش. آروم باز کن چشاتو. باز، بازتر، بازتر...

چشمانم را باز می کنم. همه جا تاریک می شود. تو روی چرخ و فلک نشسته ای و باد موهای بلندت را می برد.

نوشته شده توسط معصومه ترک نژاد در جمعه 5 آذر1389 ساعت 7:50 بعد از ظهر | لینک ثابت |