
- الو؟ ته دنیا؟
- بفرمایید.
- ببخشید، لباستون چه رنگیه؟
- شما فضولید؟
- بله، بله.
- باشه، قبول.مشکی مایل به سیاه!
- به چهرتون هم میاد!
- به افکارم،هم.
- بله درسته.ببخشید یک جفت چشم پاک می خواستم.
- سگ همسایه ی ما اسم نداره.همیشه هم تو خاکها می خوابه.چشاش مال شما.
- عالی شد.ما تخم مرغ با تن ماهی می خوریم.شما چی؟
- ژامبون عنکبوت.
- آب پز یا سرخ شده؟
- خام.
- خوبه.راستی ما عاشق بازیگرا می شیم.
- ما هم خر شرک رو خیلی دوست داریم.
- راستی شما اکسیژن کم نمیارین؟
- اکسیژن؟ چی هست؟
- همون که باهاش نفس می کشن.
- شما با اکسیژن نفس می کشین؟
- آره.شما چی؟
- ما نفس نمی کشیم.
چه عجیب!
- بله.حق با شماست.هوا چقدر بوی مورچه می ده!
- نه، اینجا بوی عطر رمی میاد!
- نه، نه.مطمئنم بوی مورچه ست.می گن یه مورچه خوار پیدا شده.
- مورچه خوار نر یا ماده؟
- اینجا همه ی مورچه خوارها نرند و مورچه ها ماده.
- چه وحشتناک!
- آره.اما اینا همش حرفه.من می دونم.یکی به مورچه خوارها واکسن شعور زده.ذهنشون با شعور مبارزه می کنه.
- اینو قبول دارم.راستی شماها خواب ندارین؟
- نه زیاد.هنوز فرق بین خواب و بیداری و نمی فهمیم.از یکی به اون یکی پناه می بریم.ولی فرقی ندارن انگار.
- ولی من خوابم میاد.
- کاش بیداریت میومد.چون انگار واسه شماها خواب و بیداری فرق داره.
- این دیگه دست من نیست.
می دونم.این روزا آدمی که قدرت انتخاب داشته باشه، کم پیدا می شه.
- چقدر سخت! البته شاید حق با شما باشه.به هر حال من می رم بخوابم.خداحافظ.
- باشه.برو.قار قار!
دلخوشی؟
همه خوبن؟
درست گرفتم؟
خوبه!
خیالم راحت شد!
همینجوری یهو دلم یاد یه سنت قدیمی افتاد.
سال نو مبارک !
"شاید دنیا آن میهمانی نباشد که آرزویش را داشتی.اما حال که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص!"
و این مزخرفترین حرفی است که تا به حال شنیده ام!
اگر دنیا میهمانی دلخواهت نیست ترکش کن.به جایی پناه ببر که در آن قطب نماها سرسام آور می چرخند.روی هیچ کجا آسوده دراز بکش و چشمانت را ببند.خواب نبین اگر زجر می کشی.نفس کشیدن را زخاطر ببر.
آن وقت هیچ اتفاقی نمی افتد!
فقط
تو دیگر نیستی.
همین.

حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگی
پيش از آنكه با خبر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير می شود
آی !
ای دريغ و حسرت هميشگی
ناگهان چقدر زود دير می شود !
دراین آشفته بازار محبت خالصان را به ناز چشم خود مستانه کن بگذارو بگذر
اگر جزتو کسی مست می جانان جان نیست شراب عاشقان پیمانه کن بگذارو بگذر
دل از یاران بریدن جام زهرآلود درد است به این می یارخود دردانه کن بگذارو بگذر
مبر طاعت زناصح کو خودش مدهوش خواب است کمر بر همتی مردانه کن بگذارو بگذر
بزن جامی واز این رخوت وسستی برون آی به می این دهکده میخانه کن بگذارو بگذر
ببین پروانه را سوزد زعشق آتشین یار ز داغش چاره ای رندانه کن بگذارو بگذر
گرت این پیله ی آشفته تنگ آمد رها شو بزن کاشانه را ویرانه کن بگذارو بگذر
کسی در باورش اخلاص بی لغزش نیاید تو این افسانه را افسانه کن بگذارو بگذر

تولدت عزیزم تو روزا بهترینه
روز گذشتن من از عشقی آتشینه
تولدت عزیزم برکت آسمونی
چشام باز خیسه اما می دونم , نمی دونی
تولدت عزیزم تولد ستاره ست
تو سینه ی من اما یه قلب پاره پاره ست
تولدت عزیزم یه روز گرم تیره
توی دل من اما یکی داره می میره
تولدت عزیزم منطق کور احساس
حسرت آشنایی امید خام پرواز
تولدت عزیزم طنین آواز من
صدای من کافی نیست بخون تو با ساز من
تولدت عزیزم قشنگتر از بهاره
چشمای آسمونم مثل دلم می باره
تولدت عزیزم تولد خاطره ست
خاطره ی من از تو با اشکی از تو سر مست
تولدت عزیزم یک نت دولا چنگه
دلم یه عمری فالش زد ببخش اگه یه رنگه
تولدت عزیزم قشنگه مثل پوپک
دلم شکسته اما تولدت مبارک
تولدت مبارك...
![]()
![]()
![]()
![]()
روز تولد تو ستاره ها آبي ميشن
پرنده ها شعر مي خونن با گلا هم بازي مي شن
روز تولد تو زمين پراز شادي مي شه
ستاره ها نور مي پاشن رودخونه مهتابي مي شه
روزتولد تو ميام كنارت مي شينم
از گلشن پاك چشات سبد سبد گل مي چينم
روز تولد تو پرنده ها جون مي گيرن
از قفس آزاد مي شن و با نگات آروم مي گيرن
روزتولد تو درختچه ها گل مي كنن
واسه گذشتن از چشات برگاشونو پل مي كنن
روز تولد تو خيابونا خاكي مي شن
چشات رو آينه ي دلم مي مونن حكاكي مي شن
روز تولد تو پرستوها ميان خونه
تودنيا هيچكي مثل من قدر تورو نمي دونه
روزتولد تو فرشته ها بال مي گيرن
اگه نموني پيششون از دوريه تو مي ميرن
روز تولد تو نسيم عاشقونه هاست
تو نيستي و بدون تو دلم پراز بهونه هاست
روز تولد تو پراز عشق و حرارت
مي خوام بگم گل من: تولدت مبارك

دلم
برای خنده هات برای دل سوزوندناتبرای هرم نفست واسه نوازش نگات
دلم برای همه چیت شده یه آلبوم کوچیک
یه آلبوم دیدنی که می شه تواون خاطره دید
یه آلبوم ازتووچشات ازتوونقش خاطرات
ازتوکه امیدمنی ازتوکه میمیرم برات
اگه بری داغون می شم بدون توتموم می شم
پیشم بمون عزیزدل فقط با توآروم می شم
می خوام برای موندنت واسه همیشه خوندنت
ماهی شم وشناکنم تونازکای پیرهنت
آخه تو امیدمنی پرتوخورشید منی
توبهترین دلیل من برای زنده موندنی
وقتی که بارون می باره غنچه ی عشقومی کاره
انگارچشاتو می بینم که آرومم نمی ذاره
چی می شه آشنام بشی؟ خیل ترانه هام بشی؟
تواوج این ناامیدی تعبیررویاهام بشی؟
چی می شه توخندیدنت توی ترانه خوندنت
برای دلخوشی من بگی که راسته موندنت؟
هرچی بخوای همون می شم مجنون این زمون می شم
فقط نرو،باهام بمون برات ترانه خون می شم
من تورو تو رویای دور تودشت سبزپرغرور
اون جایی که قاصدکا فراوونن،کرور کرور
دیدم که بی رویا بودی بدون من تنهابودی
دلت نمی خواست بخونی آروم وبی صدا بودی
من اماآرزوت می شم توآوازت سکوت می شم
واسه کشیدن چشات قشنگترین خطوط می شم
آخه توامیدمنی پرتوخورشید منی
توبهترین دلیل من برای زنده موندنی

ثانیه ها درگذرند...
چگونه بگویم
شایدسرعت باد
نه...
سرعت نور
نه...نه...
این سرعت فقط مال ثانیه هاست
این من وتوایم که به پای تجربه هامان پیرمی شویم
گاهی فکرمی کنم
قلبهاگرامی تراز آنند که بشکنند
وعمرهاکوتاهترازآنکه
به بطالت بگذرند
من همه ی اینهاراازپیش آموخته ام
خوب می دانم
خوب می فهمم
امانمی دانم چرا
گاهی ثانیه هاازتپش می ایستند
من می مانم واشک...
من می مانم وغم...
من واندوه...
وتودرخلال ساعتهاتنهایی
حتی نگاهم نمی کنی
واین یعنی رنج
من اما دانش آموخته ی کوهم
نمی رنجم ازاین همه سردی تو
توبانگاهت،باچشمانت،
باصدایت،بااشاره ات رنج می دهی
چون حتی معنای عشق رانفهمیده ای
من اما ریشه های عشق راآبیاری کرده ام
من ازتوانتظاری ندارم
این گناه من است
من که می فهمم...
من که چشمانم با زلال رودآشناست
آری...
تقصیرمن است
بازسکوت می کنم...
نه اینکه حرفی ندارم
اتفاقاحرفهایم زیاد است
امانه توحوصله ی شنیدنش را داری
نه من طاقت بازگوکردنش را
کاش نمی دانستم ونمی فهمیدم
آن وقت نگفتن و ندیده گرفتن آسان بود
من می ترسم ازاین همه بی دردی تو
می ترسم آخربمیرم وتوهرگزنفهمی
که چشمان من روشن ترین چشمه های این حوالی بودند
ودستانم
بی ریاترین سروهای عاشق
من می نویسم اما
تونه می خوانی
نه می فهمی
ثانیه های من بدون تو
بانگاههای سردت
به شلاق دردعادت کرده است
کاش غرورت کمی زلالتر بود
کاش می فهمیدی دریاازوحدت قطره ها دریا می شود
اما افسوس
که نه می فهمی
نه تلاش می کنی
وثانیه هاهمچنان درگذرند...

روچشای خط خطیم قدم نذارخزون می شی
توی قلب سرد من می مونی وتموم میشی
آخرجاده می شه دلم باهات نمی مونه
آخه من که می دونم به پای من حروم می شی
دل من زندونیه غروره وخریدنی
دل تو اماگلم،یه چینی شکستنی
روح من پرازتکبرمثل کوه سنگیه
روح توامالطیفه،مثل چشمه دیدنی
این همه صبروتحمل آخرش جداییه
این همه عشق ومحبت آخرش تنهاییه
توچشام نگانکن بذارکه آسون بمیرم
می دونم حرفای من آخربی وفاییه
دیگه می رم نازنین،می سپارمت دست خدا
بعدمن غصه نخورهمینه رسم عاشقا
گرچه من بدون تومی پوسم وزود می میرم
ولی نیست لایق توچشای خط خطی ما

راستی.
سال نوهم داره میاد.
بوی بهار... .
بوی عیدی... .
بوی بازی... .
بوی گلهای حیاط مادربزرگ... .
چقدرنزدیکه... .
*********************************
امیدوارم توسال جدید همه ی لبهاخندون وهمه ی دلها شاد باشه
عیدتون مبارک![]()
مرانمی شناسی؟کمی فکرکن...یادت نیامد؟چطوریادت رفت؟
من همان معنای سنجاقکم.همان گل سرخ.همان نسیم بهاری تو!همان دخترکوچک پاییز.
یادت نیامد؟
همان روح سرگردان کوچه های بی کسی.همان غلیان احساسات.من همان آوازرهاییم.من همان آینه ی شفاف دیروزم.گرچه امروزغبارآلوده ام...به خاطرنیاوردی؟
آخرچگونه یادت رفت آنهمه شوروگرما را؟ان احساسات سرکش را ؟یادت نمی آیدآن روزهایی راکه شب نداشت؟آن همهمه هایی را که پایان نداشت.آن خنده هایی را که رنگی ازغم نداشت.آن دریایی راکه ساحل نداشت،موج نداشت،سرمانداشت.آن چشمهایی را که باران نداشت.
هنوزنشناختی؟من همان آبی بی کرانه ام.همان اشتیاق سوزان.من همان مستی بی انتهایم.همان آغوش بی ریا.همان ستاره ی رخشان بی صدا.من همان اشتیاق آینده ام.همانی که آرزوهایش برسنگ سردگورنفش بست.من همان هجوم خیالم!همان آوازمستانه ی نیمه شب.همان ترس.همان سایه.همان نسیم.
بازهم نشناختی؟
منم!من...آتش بس غمهایت.شلیک خنده هایت.گلوله ی سوزان قلبت.روشنایی چشمانت وآه برلبانت.همان گرمی زمستانت.طوفان تابستانت.برگهای پاییزت ورگباربهارت.آخرچگونه به خاطرنمی یاوری؟من همان کوچ سنجاقکم.لبخندپروانه.شکوفه ی بهار.من همان عبورنسیمم.
نمی دانم...نمی فهمم چرا ازیادت رفته...نه...نمی دانم...فقط... فقط ممکن است توعوض شده باشی...آری!توعوض شده ای.خیلی عوض شده ای.بزرگ شده ای،قدکشیده ای،دیگریادت نمی روددلت را باخودت ببری.یادت نمی رود امانتت راپس بگیری.آری!یادت نمی رود...پس بگوچرا...می دانم.توبزرگ شده ای.برای همین قلبت راهجوم سرمابرده است...
می دانم که دیگرمرا به خاطرنخواهی آورد.فقط بگذاربگویم که من همان مرگ سپیدیم... .

چه جوری شروع کنم قصه ی این غم ناممو؟
برم وبه کی بگم زخمهای عاشقونمو؟
چه جوری ثابت کنم دنیابرام یه زندونه؟
چه جوری رسم کنم اشکهای بی بهونمو؟
می گم ازتو،ازشب تاریک وسردبی کسی
ازدل سیاهی که به ایوونش نمی رسی
من می گم تابدونی بی توهم آسون می گذره
دل من بدون توجون نمی ده،جون می خره
من واسه داشتن توازهمه چیم دل بریدم
ازخودم گذشتموتورو تو رویاهام دیدم
وقتی بارون می باریدبرات غزل خون می شدم
واسه تو ازتو می خوندم،باتو آروم می شدم
توجدا از آدما،توپاک وبی ریا بودی
تو همون کعبه ی آمال فرشته ها بودی
توبرام دعابودی،شازده ی قصه ها بودی
پاک ترین خلق خدا،توجمع عارفا بودی
اماشهرت عزیزم این آفت جون توئه
نون شهرت واست عادت شده،توخون توئه
توشدی پرازدروغ،پرازریا،پرازفنا
تو شدی یه بت تو جمع شیطونا
توشدی مرگ دعا آخرقصه های بد
ای بدقشنگ من حالاشدی خودریا
من دیگه خسته شدم،نمی خوامت،پیشم نمون
چشاتوبردارو ازشهردلم بروبیرون

حوصله ام سررفته است.
چندوقتی است که بی حوصله شده ام.نمی دانم چرا.نمی دانم چگونه بایدوقت رابکشم.
به سراغ کتابخا نه ام می روم.
هشت کتاب سهراب.مثل همیشه.
کتاب را بازمی کنم:«...درنمازم جریان دارد ماه،جریان دارد طیف...»
کتاب را می بندم.
نمازم رانخوانده ام.
چادرسفیدنمازچقدربه من می آید!
«
بسم الله الرحمن الرحیم...»خوب...تمام شد.حالا چقدرخوابم می آید.
چشمانم کم کم بسته می شوند...ودیگرهیچ.سیاهی مطلق.
چشم که بازمی کنم صبح شده است.
زمین هاپرازبرفند.دیشب برف باریده.
کلاغی روی برفها به دنبال غذاست.
بلند می شوم.
صبحانه ام را می خورم وآماده می شوم.
می زنم بیرون.
مردم تندتند راه می روندوبه هم تنه می زنند.
هواخیلی سرداست.
امروزهم همه چیزمثل هرروز سرجایش است.
خانه ها،مغازه ها،کوچه ها،مردم،تاکسی هاو... .
زندگی درجریان است.

خزیدم بی صدا،آرام 
به دشت خوفناک مرگ وتنهایی
به دریای سیاه وعاری ازماهی
به جایی که نفس درسینه ها یخ می بست
دل پژمرده ی من
باخدایش عهدوپیمان می بست
قفسی بود در آدینه ی مسموم هوس
که در آن عشق به یغما می رفت
ودرآن سرخوشی بی پروا
آینه دردل سرما می رفت
آنطرف تر خانه ای بی دربود
واندرآن ویرانه سلطانی هنوز
که به امیدظهورمعرفت
منتظراستاده بود
درمیان آن دشت
آتشی برپابود
نورمی سوخت وگرمامی شد
سایه هایی بی تاب
گردخاکسترمرگ
که به زیبایی آتش می سوخت
دست ازشادی به هم می کوفتند
غافل ازتوطئه ی گرگ هوس
که رهادردل شب
پنجه بر بره ی ساده می کشید
من در آن غربت وغم
عاری ازحس امید
روبه پایان حیات
بین دستان پلید
مانده بودم تنها
ناگهان گردون را
دست نورانی عشق
چوشهابی طی کرد
پرده ازچهره ی زیباودروغین برکند
وبه من نورحقیقت بخشید
غنچه ی خوشبوی عشق
دردلم جا خوش کرد
نبض جاده به من بیچاره
چاره ای روشن داد
من دراوج لذت
پرزافسانه ی عشق
مست ازباده ی آزادی
سرخوش ازنوریقین
راه خودرا جستم
پای بر دامن بی لکه ی ابربنهادم
تا به دریا برسم
رختها را بکنم
وتنم را زهرآنچه که به آن وابسته است
کنم آزاد وبه کاشانه روم

مثل گل قشنگ مریم تودلم جوونه کردی توبا اون چشای مشکی دلمودیوونه کردی
مثل نگاه ساده ی رودی که ماهی عشقشه منو با گلهای عاشق همدم وهمخونه کردی
من واون ابرسیاه تو خونه همنشین بودیم دستمون تو دست هم همدل وهمزبون بودیم
روح من تو نا امیدی راوی شکستها بود من و دل تو اوج غم همیشه اولین بودیم
اما اون شب سیاه اصلا تداومی نداشت نورعشق توی دلم جا برا اون ابره نذاشت
اومدی ردپاهات امیدو ارمغان آورد اومدی،اومدنت منو تو شادیها گذاشت
حالارد پای عمر رو قامت نحیف ما نشونه ی پیریه و یه عمری خوشبختی ما
اما بعداز گذراین همه سال ای عشق من دست تو تو دست من حکم وفاداری ما


اوایل راه بود دلم چه آگاه بود
وجودپاک من بی اشک وبی آه بود
روزهاگذشت ومن بزرگ شدم کم کم
دلم زدستم رفت مال توشدنبضم
دلم به من می گفت خطای راه تو
نروتوی این راه جدای راه تو
من اما قلبم رو داده بودم به تو
نشدکه عاقل شم شدم خراب تو
دلم برای تو لرزیدوکافرشد
توفهرست قلبت اما بازآخرشد
دل من ازعشقت دشت شقایق شد
قلبم برای تو همیشه عاشق شد
دل تواماسخت چوسنگ خاراشد
روح من ازحرفات رنگ مصائب شد
جسم نحیف من به زیر بار عشق
خمیدوچون موجی تودریاغائب شد
حرفای پاک من نداشت رو توتاثیر
نمی دونم شاید دلت ازم ترسید
گفتم تواین موج عظیم دردوغم
بیاوقایق شو برای روح من
نیومدی قلبم بدون توپوسید
اون موج دردوغم منو توخودبلعید
نحیف وزارم کرد مست وخرابم کرد
گریون وسرخورده به زیرآبم کرد
روی چشای تو زندگیمودادم
چشای تواما فقط نگاهم کرد
چه می توانم گفت ازاین همه سختی؟
چه سودی خواهم برد ازاین همه مستی؟
تواون راه تاریک عشق تونورم بود
نورمودزدیدی دلم توغم پژمرد
حالام دیگه بسه نمی کنم ناله
بذارتواین مستی بمونم آواره
درسته که بی تو اسیررویایم
درسته که اینجا غریب وتنهایم
ولی بدون عشقم هنوزسرپایم

نام : علی
لقب : هادی نقی
کنیه : ابوالحسن
نام پدر :محمد
نام مادر: سمانه مغربیه
تاریخ ولادت : 15 ذی الحجه یال 212 هجری
محل ولادت : مدینه طیبه
مدت امامت : 33 سال
مدت عمر :42 سال
تاریخ شهادت : 3 ماه رجب سال 254 هجری
علت شهادت: طعام زهر آلود
نام قاتل : متوکل عباسی
محل دفن : سامراء
تعداد فرزندان : 4 پسر و1 دختر

میلاد فرخنده :
سحرگاه روز 15 ذی الحجه هنگامی که خورشید اشعه تابناک خود را بر روی زمین می گسترد مولود مسعود خاندان رسالت حضرت امام علی النقی (ع) دیده بر جهان بازگشود نوزادی که باعث سربلندی وافتخار اسلام گردید وعمر خود را در راه اعتلای تعالیم ارزنده اسلام مصروف داشت ودر پیشبرد هدفهای الهی از هیچ نو کوشش وفعالیت ومجاهده مضایقه ننمود .
او در تیره ترین دوران اختلافات خلفای عباسی همانند پدر بزرگوارش به توسعه وگسترش آئین اسلام پرداخت واصالت تعالیم اسلامی را از گزند حوادث وآفات محفوظ داشت .
او از همان دوران نوجوانی از آن هنگامی که در مکتب پدر بزرگوارش درس علم ومعرفت می اموخت به راهنمائی وارشاد مردم می پرداخت ودر مکتب عالی دانش وفضیلت خود ، گروههائی از علاقه مندان وارادت ورزان خاندان نبوت را می پروراند .
او در عصر خود در دانش وفضیلت وشرف انسانی ، مجاهدتهای اسلامی نظیر وهمتا نداشت وعلاقمندان همچون پروانه گرد شمع وجودش می گشتند واز خرمن علم ودانش وفضیلت او بهره ها می بردند .
سال ولادت :
دهمین ثمره باغ ولایت ودوازدهمین نهال خعصمت وطهارت ونخستین فرزند برومند پیشوای نهم در سال 212 هجری در یکی از محلات مدینه شهر نورانی پیامبر بزرگوار اسلام در محلی که موسوم به « صریا» بود دیده بر جهان گشود وبه زیباترین نامی مه در خاندان رسالت سابقه دیرین وخوش خاطره ای داشت موسوم گردید ؛ پدر ارجمندش برای وی نام « علی » را برگزید .
او که همانند جد بزرگوارش مأ موریت دفاع از اسلام واحیای حقوق مسلمانان را از جانب پروردگار عالم بعهده داشت همان کنیه ی جدش را بر خویشتن انتخاب کرد وبه ابوالحسن موسوم گردید .
لقب ابن رضا درخشان ترین عنوان وشهرت او ودیگر پیشوایان معصوم بعدی بود که آنروزها همچون ستاره درخشان در میان دهها القاب دیگر بر تارک وی می درخشید . از دیگر القاب آن حضرت می توان هادی ، ناصح ، عالم ، فقیه ، امین ، عسگری ، دلیل ، فاتح ، نقی و مرتضی را نام برد چنانچه امروز بیشتر دوستداران وشیعیان او را با لقب مشهور « هادی » میشناسند .
آن حضرت تحت تربیتهای الهی ومعنوی پدر ، هفت سال واندی زندگی کرد وبعد از وفات پدر درخشان ترین وشامخ ترین چهره ی اسلام بود که مشکلات فقهی وعلمی جهان اسلام را با دانش وبینش خود حل وفصل می نمود .
مادر :
مادر عزیز ومهربانش ، بانوی با فضیلت وتقوی ودانشمدندی یود در نهایت فداکاری ودلسوزی که یکی از بانوان صالح ودرستکار شایسته ی روزگار خود محسوب می گشت بحدی که خود امام 0ع) درباره ی او چنین میفرماید :
« مادرم عارف وآشنا به مقام امامت وولایت بود . او با عنایت ولطف پروردگار اهل رحمت وبهشت است . هرگز فریب شیطان ومکر و کید تجاوزکار وستکگر را بخود ندید واز نظر رتبه ومقام کمتر از مادر انبیاء ومردان شایسته ی الهی نبود ...» .
نام گرامی وی « سمانه » معروف به سیده وصاحب کنیه « ام الفضل مقربیه » از شاهزادگان رومی بود که به اسارت لشکر مسلمانان در آمده بود وبه عنوان « ام ولد » آزاد گردید وافتخارهمسری امام را پیدا نمود او یکی از آشنایان حقیقی به مقام ولایت کبری واز مدافعین سرسخت زعامت وخلافت الهی بود .
تعیین امامت آن حضرت :
پیشوای نهم جز علی وموسی فرزند دیگری نداشت واز آنجا که میان علی وموسی در دانش وتقوی وپرهیزکاری وفضایل معنوی از وجود تا عدم واز زمین تا آسمان فاصله وجود داشت برای هیچ انسانی این شبهه پدید نمی آمد که او پیشوائی رقیب امام هادی (ع) گردد بخصوص که بارها حضرت هادی از طرف پدر عالیقدرش امام جواد (ع9 تصریحاً به امامت تعیین گردیده بود .
در مرگ پدر :
هشت سال از عمر شریفش نگذشته بود که غبار یتیمی بر چهره اش نشست در سال 220 هجری در آخر ماه ذیقعده پدر بزرگوار وجوان خود را از دست داد ؛ پدری که نمونه بارز علم وتقوی وفضیلت وشجاعت مظهر مبارزه با ظلم وستم وپناه درماندگان وبیچارگان بود .
مدت عمر وزندگی اش از نظر زمان بسیار محدود بود چون فقط 25 سال در این جهان زندگی کرد که هفت سال وچند ماه دوران پدر ئهفده سال بعدی از وی دوران امامت وپیشوایی او بود که دخترش ام فضل را به عقد ازدواج او درآورد سپس دوران حکومت معتصم را دید که در اوایل حکومت او بود که امام جواد در بغداد به شهادت رسید و در کنار قبر جد بزرگوارش امام موسی بن جعفر (ع) مدفون گردید وامروز به نام کاظمین معروف ومشهور است .
سالهای امامت :
سالهاي امامت آن حضرت مصادف بوده است با قسمتي از خلافت معتصم و تمام خلافت متوكل و منتصر و مستعين و در زمان خلافت المعتز بالله وفات يافتند
امام هادی (ع) در مدينه اقامت داشتند تا اينكه متوكل در سال 232 ق به خلافت رسيد. چنانكه در تواريخ مذكور است متوكل به حضرت امير (ع) و اهل بيت كينه شديدي داشت و كساني كه دور و بر او بودند به بغض و عداوت با آل علي شهرت داشتند و از جمله آنها عبد الله بن محمد بن داود هاشمي معروف به «ابن اترجه» بود
متوکل از امام جهت مسافرت به بغداد دعوت نمود و يحيي بن هرثمه را مأمور اين كار كرد ، هرثمه آن حضرت را در سال 233 ق به سامرا برد
رفتار متوكل با امام به ظاهر محترمانه بود ولي پيوسته او را تحت نظر داشت و گاهي به حبس، توقيف و يا جستجوي منزل آن حضرت امر ميكرد .
آثار آن حضرت
1 ) رساله اي در رد اهل جبر و تفويض و اثبات عدالت و منزلت بين المنزلتين .
2 ) مجموعه پاسخهايي كه به پرسشهاي يحيي بن اكثم قاضي القضات بغداد داده اند .
3 ) مجموعه اي از احكام دين كه ابن شهر آشوب در مناقب از خيبري و حميري و از كتاب مكاتبات الرجال از عسكريين نقل كرده است .

زیارت در کلام امام هادی(ع)
زیارت انسانهای وارسته,موجب بقا و استمرار حیات علمی و معنوی آنان می گردد, آنچنان که در حدیتی از پیامبر اکرم (ص)1 اتر زیارت امامان و پیامبران بعد از مرگ همسان اتر زیارت ایشان در حیات است و همان آتار و سازندگی را برای انسان دارد.
یکی از برترین زیارات ائمه (ع) که با فقرات بلندش به اوج وجود ائمه اطهار وبلندای هستی آنان نظر دارد و زمینه معرفت و عرفان کاملتر انسان را فراهم می سازد, زیارت جامعه کبیره است که امام علی النقی(ع) آن را به شاگرد خویش2 آموخته است که در فصاحت و بلاغت احسن و اکمل زیارات است.
این منشور بلند,هر چند که در لباس شرح فضایل و کمالات انسانهای کامل و خلفای برجسته الهی بیان شده است, لیکن معارف عمیق توحیدی آن اساس شرک را بر می کند و وجود انسان را از حقیقت و نور ولایت و معرفت سیراب می کند.
امام هادی (ع) در این زیارت ائمه اطهار (ع) را با جلوه های گوناگون معرفی کرده تا زائر از دریچه های مختلف, ایشان را الگو و اسوه خویش قرار دهد و بر تعالی خود همت گمارد. زیارت جامعه در مقام امامت جایی خالی نمی گذارد تا دیگران آن را پر کنند.
ابتدای زیارت با بهترین تحیت و بزرگداشت, سلام, آغاز می شود و در ادامه بالاترین معارف اعتقادی انبیا و ائمه (ع) را ,که هر کدام در عین سادگی نیاز به تشریح و تبیین دارد, بر می شمارد ; باشد که به تاسی از این ذوات مقدسه وجودمان لبریز از ایمان شود:
السلام عليكم يا أهل بيت النبوة وموضع الرسالة ومختلف الملائكة ومهبط الوحي ومعدن الرحمة وخزان العلم ومنتهى الحلم وأصول الكرم وقادة الأمم وأولياء النعم وعناصر الأبرار ودعائم الأخيار وساسة العباد وأركان البلاد وأبواب الإيمان وأمناء الرحمن وسلالة النبيين وصفوة المرسلين وعترة خيرة رب العالمين ورحمة الله وبركاته السلام على أئمة الهدى ومصابيح الدجى وأعلام التقى وذوي النهى وأولي الحجى وكهف الورى وورثة الأنبياء والمثل الأعلى والدعوة الحسنى وحجج الله على أهل الدنيا والآخرة والأولى ورحمة الله وبركاته…..
منبع : کتاب زندگانی پیشوای دهم ، نویسنده عقیقی بخشایشی
![]()
آن روز كه ابراهيم با پاهاي لرزان اما قلبي مطمئن فرزندش اسماعيل را كه براي داشتنش دعاهاي بسيار كرده بود، به مذبح ميبرد، از تمام نفسانيات خود در پيشگاه خداوند گذشت. اگرچه در لحظات آخر به فرمان خداوند تيغ از گلوي فرزند بركشيد و گوسفند فرستاده شده از سوي پروردگارش را قرباني كرد، اما امتحاني را كه بايد ميداد، پس داد و همراه با خشنودي خداوند از پرهيزگاري بندهاش او نيز از سربلندي در امتحان سرخوش بود و اگر امروز نيز راهيان زيارت خانه ی خداوند ابراهيم، در روز دهم ذيحجه به مسلك پيامبر موحدين كه امضاي پيامبر اسلام را نيز به همراه دارد، گوسفندي را در پيشگاه خداوند قرباني ميكنند، در حقيقت تيغ بر گلوي نفسانيات و خواهشهاي دنيوي خود گذاشته و گامي در جهت قرب الهي برميدارند.پس با فرا رسيدن دهم ذيحجه عيد سعيد قربان، روز اعلام تقرب جستن به پيشگاه الهي را به تمامي مسلمانان و موحدين جهان تبريك ميگويم.


درعلم وعمل مظهردادارجواداست اندرچمن دین گل بی خارجواداست
فرزندرضای غریب! ای تمامیت دلها رهین عشقت! آنگاه که ازدامان خورشیدطلوع کردی شمیم روحت بادیه ی دلهایمان راطی کردوآن زمان که دردل آسمان غروب کردی چشمانمان تا ثریابه دنبالت پروازکرد.خوشا به سعادت آنها که عنایت ازلی شامل حالشان گشت که درجوارت به سربردند وبه رسالت انبیایی تولبیک گفتند.وما که درپی حدیث محبت تو،جام عشق الهی راسرکشیدیم وپیوسته ودرهمه حال واوقات حمدوثنای الله راگفته وپاسداری وی راکرده ایم،که سایه ای ازسیمای حضور توبه وسعت دلهایمان درهمه ی قرون گسترده شودوماحق نعمت وجودتورا به شکرگمارده باشیم.
ای مردرنج،ای جواد! ای استوارکوه صبر،تنها انیس ومونس پدر،براستی که جان پدربودی وعشق رضا.ما دیوانه واربه درگهت چنگ می زنیم ومبهوت به درخشندگی روحت دخیل می بندیم.باشدکه حرم تو،شوره زارافسرده ی قلبهایمان رابه تمنای نظرت پیوسته درطپش دارد.
ای جواد!مردرنجی وزیبارخ دلربای عرفان.
مهدکمال تووآراستگی معنویت توجلوه گرروشن عشق به پروردگاراست.سوزهای نهانیت،داغهای همیشگی ماواشکهای درچشم خشکیده ات درهای گرانبهای معنویت ماست.
ای تکیه گاه صمیمی!جلوه کن وباجلوه گریت سیمای ملکوتی اسلام را رونق ببخش!توسل به تو،توسل به رضاست.
ای آبروی دوعالم! گرچه درهاله ای اززمان فرورفته ای که بودن باتو،باوجودتو،برایمان آرزویی دست نایافتنی است اما نام ویادفداکاریها ورشادتهای توهمچنان کتاب رهگشای زندگیمان است وزنجیراتصال به امامت وولایت.
السلام علیک یاجوادالائمه... .
سلام!
می خواهم امشب برایت بنویسم...دردهایم رابگویم...دردهایی که نمی شناسیش.منتظرم نباش که شبی بشنوی از این دل بستگی های ساده دل بریده ام ! که عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشتم ! یا در اسمان " به ستاره دیگری سلام کردم ! توقعی از تو ندارم ! اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان ! هر جور راحتی باران زده ی من ! همین سوسوی تو از ان سوی پرده دوری برای روشن کردن اتاق تنهایی ام کافی است من که اینجا کاری نمی کنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم همین . این کار هم نور نمی خواهد. می دانم که به حرفهایم می خندي.من ازتوتوقعی ندارم... .

تا كي سكوت
تاكي سكوت ......... بگذار فرياد ي بزنم، با همه آزار هايي كه مي دهي با همه طعنه هايي كه ميزني. مي دانم فريادم را نخواهي شنيد .اما من جز دوست داشتنت چيزي را بر زبان نخواهم راند ،كه